


مدادرنگی نوعی مداد است که مغزی ِ آن اثر رنگی بر جای میگذارد.
مغزی مداد، بخش استوانهای شکل و باریک آن است که از رنگدانه (ماده رنگی) فشرده، نوعی موم و کائولین (یک نوع خاک رس) ترکیب شدهاست. مغزی مدادرنگی برخلاف مداد گرافیت درجهبندی زیادی از نظر سختی ندارد و نسبتا نرم است[۱].
کاغذهای مناسب برای مداد رنگی متنوعند. به جز کاغذهای صیقلی (کاغذ گلاسه) و کاغذهای خیلی زبر میتوان از هر کاغذی استفاده کرد، از کاغذهای بسیار مرغوب گرفته تا کاغذهای بستهبندی. کاغذهای مرغوب ضخیم هستند و بافت کاملا فشرده دارند. حتی کاغذهای رنگی، به ویژه کمرنگ نیز برای نقاشی با مدادرنگی بسیار مناسبند. بسته به درشتی بافت کاغذ و پرزهای آن، اثر هنری حالت متفاوتی به خود میگیرد.[۲]
محتویات |
در تکنیکهای نقاشی با مداد رنگی میتوان تنها از سه رنگ اولیه استفاده کرد، یا تعداد رنگهای بیشتری را به کار برد. حتی عدهای از جعبه مدادهای ۷۲ رنگی استفاده میکنند[۱].
سبکهای مختلفی برای کار با مداد رنگی وجود دارد، از جمله سبکهای زیر که دو سبک نخست در میان نقاشان رایجتر هستند[۳]
در نقاشی میتوان مدادرنگی را با دیگر وسایل نقاشی مانند آبرنگ، ایربراش و «ماژیک محو کن» ترکیب کرد. مداد آبرنگی نیز ابزار دیگری برای این کار است.[۶]
از جمله هنرمندان معاصر نقاشی با تکنیک مداد رنگی می توان به آقای صفر و نیم اشاره کرد .
مداد آبرنگی نوعی از مداد رنگی است که میتوان با قلمموی نقاشی مرطوب رنگ آن را مانند آبرنگ روی کاغذ پخش کرد.[۷]
ویژگی نقاشی با مداد آبرنگی این است که اثر هم حالت آبرنگ را دارد، و هم ردّ مداد رنگی دیده میشود.[۸]
نئوکلاسیسم :
این سبک در تقابل با ابتذال و انحطاط روکوکو و بهمراه کشف دو شهر پمپی و هرکولانیوم و بر اساس اصول زیبا شناختی پوسن و رافائل و به مرکزیت فرانسه ، با تأكيد بر سادگی صور و پیراستگی معنوی و خردگرایی ، مطرح گردید.
هنرمندان برجسته: بنجامین وست ، ژاک لویی داوید، دومینیگ انگر، آنلویی ژیروده ، پرودن ، رینیو، آنتونیو کانووا.
ناتورالیسم (طبیعت گرایی) :
به معنای بازنمایی جهان عینی و مادي ، با احساس گرایی و خوشایند گری و با محوریت طبیعت است.
هنرمندان برجسته : ایوان شیشکین از مطرح ترین هنرمندان این سبک است.
پوریسم (ناب گرایی):
جنبشی منشعب شده از کوبیسم، با هدف بیان همه جانبه و کلی مضامین و تأكيد بر وضوح و عینیت در بازنمایی ، با وفاداری به اصول جهان شناختی شکل و فرم.
هنرمندان برجسته: لوکوبوزیه ، اوزنفان.
کوبیسم (حجم گرایی) :
مکتبی است که در آن ، نمایش توام زوایای دید مختلف (فضا سازی همزمانی) برای بیان کلیت مضامین وجود دارد. در صورت چنین عملکردی ، ساختار واقعی شکل شکسته شده و اشکالی انتزاعی به وجود می آیند.پیروان این مکتب با استفاده از قوانین فیزیک کوانتومیک ، سعی در القای عامل زمان دارند. پابلوپیکاسو و ژرژ براک ، سردمداران این مکتب هستند.
هنرمندان برجسته : ژرژ براک ،پابلو پیکاسو ، فرنان لژه ،خوان گری ، روبرت دلونه ، ژاک لیپ شيتس ، کنستانتین برانکوزی ، زادکین ، آرکی پنکو ، دوش ویلون.
کوبیسم به سه مرحله سزانی ، تحلیلی و تر کیبی تقسیم می گردد.
کنستراکتیویسم (ساخت گرایی) :
این جنبش در روسیه توسط ولادیمیر تاتلین، بر مبنای هنر پیکاسو و کولاژهای کوبیسمی ایجاد گردید. هنرمندان این سبک با تأكيد بر ساختار شکل و فرم ، بیان مکانیت و زمانیت فضا ، تداوم و استمرار فضای درونی با پیرامون ، درصدد ایجاد آثار هنری ، بر مبنای اصول و فنون مدرن مهندسی هستند.
هنرمندان برجسته: ولادیمیر تاتلین ، نائوم گابو ، آنتوان پوسنر ، الکساندر رودچنکو.
کنتراپستو (ایستایی تقابلی):
حالت ایستادن انسان به نحوی که بخش های مختلف بدن نسبت به هم ، کشش معکوس داشته باشند. در این وضع ، بالاتنه و پاها روی یک محور ، در خلاف جهت یکدیگرند می پیچند و در نتیجه بدن بر یک پا تکیه می کند و در کمر اندکی انحنا ایجاد می شود. اسلوب ایستایی تقابلی در سده پنجم ق.م ، در یونان ابداع شد.
امپرسیونیسم :
این جنبش، اولّین جنبش فراگیر در هنر نوین بشمار می آید و در فرانسه توسط ادواردمانه و کلودمونه ایجاد گردید ، نام این جنبش از تابلوي «امپرسیون ، طلوع آفتاب» کلود مونه اقتباس شده است. بررسی نور و رنگ وکیفیات طبیعی آن و ایجاد یک دیدگاه علمی در هنر، از مسایل مطرح در این مکتب هستند. هنرمندان امپرسیونیست از ارائه اشکال با خطوط واضح محیطی سرباز زدند، آنها به نور با نگاهی علمی مي نگریسته به مثلاً بجای قراردادن رنگ سبز ، رنگ های زرد و آبی را در کنار یکدیگر قرار می دادند. استفاده از تضاد رنگ های مکمل و حذف رنگ های سیاه و خاکستری از پرده ، از اصولی است که دراین مکتب مورد توجه قرار می گیرند.
از هنرمندان برجسته : مانه ، کلودمونه ، آنود سیسیلی ، آگوست رنوار،کامی پیسارو ، ژرژ سورا ، ادگاردگا ، پل سینیاک و اگوست رودن.
پست امپرسیونیسم :
جنبشی منشعب شده از امپرسيونيسم توسط پل سزان. مضامین و موضوعات در این مکتب به صورت صور ناب هندسی و احجام افلاطونی نمایش داده می شوند. هنرمندان پست امپرسیونیست، در آثار خود از ذرات بنیادین شکل و فرم استفاده می کردند ، با چنین عملکردی آثار ایجاد شده فاقد عمق و ژرف نمایی بودند، به همین جهت سزان برای نمایش عمق ، از تضاد رنگ های سرد و گرم (مدولاسیون رنگی) استفاده می کرد. استحکام در ساختار ترکیب بندی، صراحت شکل و فرم ، تأكيد بر بیان درونی به مدد رنگ و شکل از ویژگیهای این جنبش هنری است.
هنرمندان برجسته : پل سزان ، ونسان ونگوگ ، پل گوگن.
فوویسم :
فوویسم به معنی بهره گیری جسورانه و نا متعارف از رنگ است که در قرن بیستم در فرانسه ، توسط هنری ماتیس ، مانگن و مارکه ایجاد شد . هنرمندان این سبک با تلفیق اصول امپرسیونیسم و سمبولیسم و طراحی دقیق و با استفاده از رنگ های کریه ، پرشور ، غیر واقعی و نامتعارف و با هویتی کانستراکتیو ، آثار خود را می آفریدند.در صورتی که این رنگ های غیر منطقی از نقاشیهای این سبک حذف شود و رنگ های منطقی جایگزین آن گردد، نقاشی ناتورالیسم یا رئالیسم ایجاد می شود.
هنرمندان برجسته: هنری ماتیس ، آندره درن ، ولامینگ ، ژرژروئو ، مانگن ، مارکه .
نئو امپرسیونیسم :
جنبشی منشعب شده از امپرسيونيسم توسط سورا وسینیاک که به اصول امپرسیونیسم وفادار بوده و هدف آنها ايجاد دیدگاه علمی تر در هنر است. هنرمندان این مکتب با استفاده از این دیدگاه علمی ، قصد نمایش ذرات بنیادین نور و رنگ را در آثار تجسمی خود داشته اند.این هنرمندان اسلوب نقطه پرداز رنگ و نقطه چین رنگ را با رنگ های اصلی و ناب و خالص استفاده می نمودند.
سمبولیسم :
سمبولیسم جنبشی است در ادبیات و هنرهای بصری ، که ریشه در رمانتیسم داشته و به نفی تجسم عینی پرداخته و مفاهیم را با نمادها ، القا می کند. این جنبش در پاریس توسط ونسان ونگوگ و پل گوگن مطرح شد. هنرمندان این جنبش واقعیت مطلق را مبتذل و ناچیز شمرده و تحت تأثير نمادگرایی مشرق زمین و با عدم باز نمایی عینی وتاکید بر ذهنیات و تفاسیر شخصی و با استفاده از رنگ های کانستراکتیو و با یک دیدگاه افراطی در رمانتیسیسم ، درصد بیان واقعیت غایی بوده اند. گوستاومورو نیز به این مکتب تعلق دارد.
فتوریسم (آینده نگری) :
اين جنبش در تقابل با رکود هنری ، در جریان جنگ جهانی اول ، در ایتالیا،توسط مارتینی ، با شعار مرگ هنر گذشته مطرح گردید. هنرمندان این سبک با تأیید و تأكيد بر تکنولوژی و ماشینیسم و با استفاده از قوانین فیزیک دینامیک و ریتم و تکرار سطوح و فرم ها ، درصدد تأكيد بر مفاهیمی چون حرکت ، سرعت و شتاب می باشند.
از هنرمندان برجسته این مکتب ، می توان به مارسل دوشان ، جینو سورینی ، روسولو ، جاکوموبالا ، امبرتوبوتچیونی و کارلو کارا اشاره کرد.
اکسپرسیونیسم:
این جنبش تحت تأثير تفکر ونسان ونگوک در فرانسه و آلمان ایجاد گردید. هنرمندان این جنبش با تحریف و کژنمایی و اغراق آمیز نمودن مضامین و موضوعات با رنگ های تند و زننده و کاربری کیفیت تضاد در صدد بیان اوج و هیجانات و احساسات ذهنی خود هستند.هنرمندان این جنبش قصد نمایش واپس گرایی و به بن بست رسیدن انسان مدرن را دارند.
هنرمندان برجسته: امیل نولده ، ادوارد مونش ، ماکس بکمان ، فرانسیس بیکن ، کته کل ویتس ، ژرژ روئو ، اگون شیله ، اسکارکوکوشکا ، لودویک کریشنر ، جیمز آنسور ، ریورا ، اگوست ماک ، فرانتس ماک ، واسیلی کاندینسکی.
فرمالیسم:
در تقابل با ذهنیت گرایی شاعرانه کنسراکتیویسم جنبشی توسط هنرمندان مطرح گردید(هنرناب) که با تأكيد بر جلوه صوری و ساختار صور هندسی بیان تفاسیر و تعابیر شخصی را داشت.
هنرمندان : رونالد بلادن ، دیوید اسمیت.
سوپرماتیسم (والا گرایی):
سوپرماتیسم سبکی متشکل از ترکیب بندی های نظام یافته انتزاعی است که توسط مالویچ در روسيه پایه گذاری شده است.هنرمندان اين سبك با استفاده از سطوح هندسی هم خانواده ، با استفاده از رنگ های ناب و خالص چون سفید و سیاه در صدد بیان احساسات محض و یا مفاهیمی چون عمق می باشند.
اکسپرسیونیسم انتزاعی:
این جنبش در امریکا مطرح گردید که به نقاشیهای کنشی نیز معروف است. هنرمندان این سبک با عدم تأكيد بر ساختار شکل و فرم ، رنگ گذاری بر اساس حرکات بدنی و کنش روانی نقاش به طور آنی و تصادفی، درصدد بیان هیجانات و احساسات لحظه ای و آنی هستند.
هنرمندان برجسته: جکسون پالاک ، ویلهم دکونینگ و هانس هوفمان.
دادائیسم :
این جنبش در آلمان و با دیدگاهی پوچ گرا و گرایشی ضد هنری و اعتراضی، درصدد تمسخر و ریشخند تمدن وهنر معاصر و ارزشهای مرسوم زمانه می باشد.شعار هنری این سبک «بی شکلي مطلق و نابودگری خود آفرینندگی» است. این جنبش حاصل فشارهای ناشی از جنگ جهانی اول است. عنصر تصادف در این جنبش ، نقش بسزایی دارد. تکنیک «فوتومونتاژ» توسط هنرمندان این جنبش ابداع شده است.
هنرمندان برجسته : ماکس ارنست ، رائول هوسمن ، هانس ژان آرپ، مارسال دوشان.
سورئالیسم (وهم گری) :
مهمترین جنبش ادبی و فلسفی قرن بیستم که هنرمندان سرخورده سه جنبش فتوریسم ، کوبیسم و دادائیسم ، در کافه ولترزوریخ آلمان به کوشش آندره برتون ، بیانیه آن را صادر نمودند. هنرمندان این جنبش با تایید نظریه فروید، درصدد بیان نا امیدی انسان غربی ، در بحران اجتماعی و حل تناقض رویا و واقعیت در یک ابر واقعیت هستند.
هنرمندان برجسته: سالوادوردالی ، خوان ميرو ، مارک شاگال ، رنه مارگریت ،آندره ماسون ، ماکس ارنست ، خاورز ، آلبرتو جاکومتی
فتورئالیسم :
این جنبش در آمریکا مطرح شده و به «رئالیسم اغراق آمیز» نیز معروف است.دراین جنبش با هنر عکاسی رقابت می شود. موضوع عمده این آثار، انسان می باشد. در این آثار از تکنیک هایی چون آکلریلیک روی بوم و پلی استرهای شیشه رنگی استفاده می شود.
هنرمندان برجسته: چاک کلوس ، آلفرد لزلی
ریونیسم (پرتوگرایی) :
این جنبش توسط «میخائیل لارینف» در روسیه مطرح شد که در آن هنرمندان به وسیله شعاع های رنگین نور متقاطع و موازی و کاربرد خطوط متقاطع و موازی با رنگ های درخشان ، درصدد بیان عامل زمان می باشند.
رئالیسم ( واقع گرایی ) :
رئالیسم به معنای واقعیت عینی ، بدون خوشایند گری و احساساتی گری است.این جنبش در تقابل با آرمان گرایی نئوکلاسیک ها و در جریان انقلاب صنعتی فرانسه ایجاد شد، هدف هنرمندان این جنبش ، بیان واقعیت مطلق است. از مراکز مهم رئالیسم ، می توان از روسیه نام برد.
هنرمندان برجسته : گوستاو کوربه ، فرانسوا میله ، ادوارد مانه ، فرانسیسکو گویا ، ایلیار پین و انوره دومیه .
رمانتیسیسم ( تخیل گرایی ) :
رمانتیسیسم ، مهمترین جنبش هنری و ادبی قرن 19 م است ، که در تقابل با خرد گرایی نئوکلاسیک ، در انگلستان و آلمان مطرح شد. هنرمندان این جنبش با استفاده از رنگ ها و خطوط درون نما و با هویتی خرد گریز، سعی در بیان احساسات و هیجانات خود را دارند. مهمترین مرکز تولید آثار تجسمی رمانتی سیسم ، انگلستان است.شعار هنر برای هنر، اولین بار توسط پیروان این مکتب ( و پس از آنها توسط پیروان مکتب سمبولیسم) مطرح می شود.
هنرمندان برجسته : جان کاتمن ، چارلز بانینگتون ، جان کنستابل ، ویلیام ترنر ، اوژن دلاکروا ، تئودورژریکو ، فریدریش ، گویا ، کامیل کورو ، ویلیام بلیک ، آنتوان لویی باری ، فرانسوا رود (با اثر معروف لامارسیز) ، تادتسوکاری.
انتزاعی (آبستره):
این جنبش در 1910 در روسیه توسط واسیلی کاندینسکی مطرح شد. در این جنبش هنرمندان با استفاده از عدم بازنمایی عینی و بیان تجسمی نوین خط و رنگ و با خلاصه نمودن مضامین و موضوعات ، به عناصر بنیادین چون خط ، سطح برای بیان کلیت و کلی گویی سود می جستند.
هنرمندان برجسته : واسیلی کاندینسکی ، پیت موندریان ، کوپکا ، پیکابیا ، فرنان لژه ، هنری مور ، کنستانتین برانکوزی ، هپورت ، الکساندر کالدر.
آپ آرت(هنر دیدگانی) :
این جنبش توسط «ویکتور وازارلی» مطرح گردید. هنرمندان این جنبش با استفاده از نقطه و خط و به مدد رنگ گزاری و سایه روشن کاری با استفاده از خطای باصره و توهم دید مخاطب ، درصدد القای مفاهیمی چون ریتم ، حرکت ، حجم مجازی، عمق و .....می باشند.
هنرمندان برجسته: ویکتور وازارلی ، بریژیت رایلی ، استانلی تایگر من.
پاپ آرت (هنر مردمی) :
این جنبش در دهه 50 قرن بیستم ،توسط اندی وارهول و روی لیشتن اشتاین، درانگلستان و امریکا مطرح شد. هنرمندان این جنبش با استفاده از ملزومات دور ریختنی جامعه (قوطی نوشابه ، عکس و...) در صدد بیان هر چه قوی تر سنت ها و فرهنگ های بومی و اعتقادات قبیله ای می باشند.
هنرمندان برجسته : اندی وارهول ، روی لیشتن اشتاین ، رشن برگ ، جاسپرجونز.
کانسپچو آل آرت (هنر مفهومی):
این جنبش دراواخر دهه 1960 مطرح شد. در این جنبش مفهوم مهمتر از ابزار و چگونگی اجزای است و هدف اصلی ، رسانیدن مفهوم یا ایده ای به مخاطب است .
هنرمندان برجسته: سل لویت ، داگلاس هیوبر ، جوزف کاسوت ، بروس نومان.
مینیمال آرت (هنر کمینه) :
جنبشی آغاز شده از امریکا که هدف پیروانش پژوهشی دوباره با انواع ساختارهای مدولی ، فضایی و شبکه ای ، برای توضیح مفاهیمی چون فضا ، فرم و مقیاس است و هر گونه بیان گری و توهم بصری را نفی را مردود می داند.
هنرمندان برجسته: رونالد جاد ، کارل آندره
نئوپلاستیسیسم (هنر زيبا ) :
نظریه زیبا شناختی پیت موندریان که احکامش عبارت بودند از: هنر باید کاملاً انتزاعی باشد ، از شکل های راست گوشه در وضعیت های افقی و عمودی استفاده شود و رنگ ها باید مشتمل بر فام های اولیه (سرخ ،زرد،آبی) و سیاه و سفید و خاکستری باشند.
نئواکسپرسیونیسم (هنر زشت) :
اصطلاحی که به احیای هنر اکسپرسیونیست در آلمان ، امریکا و ایتالیا در اواخر دهه 1970 و اوایل دهه 1980 اشاره دارد و در مورد آثار هنرمندانی چون بازلتیس ، کی فر ، کیا ، کلمنته ، میموپالادینو و شنابل ، به کار می رود.
وکتورهای زیبا از پرندگان
|
| جامعه و علوم اجتماعی > تاریخ > تاریخ ایران |
(cached) |
|
مکتب نقاشی دوره صفوی شامل دو دوره است : |
|
فرهنگ اقتصاد مذهب نیروی نظامی تصوف پادشاهان عهد صفوی: شاه اسماعیل اول شاه طهماسب اول شاه اسماعیل دوم سلطان محمد خدابنده شاه عباس اول شاه صفی اول شاه عباس دوم شاه سلیمان شاه سلطان حسین شاه طهماسب دوم شاه عباس سوم |
||
|
کمال الدین بهزاد |
| هنر ایرانی |
|---|
| هنرهای تجسمی |
|
| هنرهای تزئینی |
| ادبیات |
| هنر اجرا |
| هنر |
نقاشی یا نگارگری ایرانی که به اشتباه مینیاتور نیز خوانده میشود شامل آثاری از دورههای مختلف تاریخ اسلامی ایران است که بیشتر به صورت مصورسازی کتب ادبی (ورقه و گلشاه، کلیله و دمنه، سمک عیار، و...)، علمی و فنی (التریاق، الادویه المفرده، الاغانی، و...)، تاریخی (جامع التواریخ، و...)، و همچنین، برخی کتب مذهبی، همچون، خاوران نامه میباشد.
محتویات |
اولین آثاری که بتوان نام نقاشی بر آنها نهاد، در غار دوشه لرستان و با حدود هشت تا دههزار سال قدمت به دست آمده، و در دوره تاریخی آنچه را که بتوان نقاشی نامید در دیوارنگاریهای اشکانی و ساسانی میتوان دید. با ورود اسلام به ایران، این کشور تا مدتها به دست امویان و عباسیان اداره شد، و از آن پس، با روی کار آمدن سلسلههای ایرانی سامانیان، غزنویان، و آل بویه استقلال از دست رفتهٔ ایرانیان تا حدودی به آنها بازگشت.
از این پس، زمینه برای احیای هنر و فرهنگ ایرانی فراهم شد و هنر ایرانی در خدمت اسلام درآمد. عمدهٔ آثار به دستآمده در این دوران شامل مصور سازی کتب میباشد و کمتر شامل نقاشی دیواری کاخهاست.
همچنین، عنوان میشود که مسلمین در حین ترجمهٔ آثار یونانی و بیزانسی تصاویر این کتب را نیز کپی برداری کردهاند.
شیوههای نام گذاری مکاتب نگارگری ایرانی بر اساس مرکزیت امپراطوری حاکم بر کشور انجام شده است، یعنی هر جا که محل تمرکز قدرت و تجمع ثروت بوده و مقر حکومت کشور محسوب می گردیده است، هنرمندان از گوشه و کنار، به میل و رغبت یا به اکراه و اجبار، به آن جا میآمدند. این شیوه نامگذاری و تقسیم بندی مکاتب نگارگری ایرانی را محققان غربی رایج کردهاند که در پژوهشهای ایرانی هم کم و بیش معمول شده است.[۱]
به منظور درک و توضیح بهتر تأثیر و تأثرات نگارگری ایرانی آن را در دورههای مختلف حکومتی سلسلههای ایرانی و یا پایتختهای همین حکومتها، همچون مکتب سلجوقی، عباسی، شیراز، تبریز، یا برای مثال، هرات دستهبندی میکنند.
از جمله مکتبهای نگارگری ایرانی میتوان این موارد را نام برد (سعی شده ترتیب تاریخی رعایت شود):
که آن را مکتب عباسی نیز نامیدهاند را برخلاف مکاتب دیگر مکاتب نگارگری نمیتوان مکتبی ایرانی نامید چراکه از یک سو زیر تأثیر هنر بیزانس و از سویی دیگر در استیلای هنر ایرانی (ساسانی) است. از این روی این مکتب را مکتب بینالمللی نیز گفتهاند.
با روی کار آمدن عباسیان (۶۵۶-۱۳۳ه. ق)، بغداد به عنوان اولین مرکز مصورسازی کتب در دنیای اسلام مطرح شد و با مصورسازی کتبی که بیشتر جنبه علمی و فنی و کمتر جنبه ادبی داشتند کار خود را پی گرفت.
نگارههای این مکتب ساده و زیباست. البسه از پرداخت قابل توجهی به خصوص در چین و شکن جامهها برخوردار است و همچنین استفاده از نقوش اناری، بالهای فرشته گون و شیوههای بازنمایی حیوانات وام گرفته شده از هنر ساسانی است و در بیشینه این نگارهها شاخه و برگی به نشانه طبیعت به چشم میخورد.
از خصوصیات دیگر این نگارهها میتوان به پسزمینههای ساده که یا بدون رنگ رها شده و یا به طور اجمالی رنگ آمیزی شدهاند گویی که نگارهها در فضا رهایند، رنگها در نگاره اصلی اندک هستند ولی با هماهنگیای چشم نواز به کار رفتهاند.
از قرن چهارم (ه. ق) سبکی در نگارگری ایران ظهور مییابد که آن را سبک سلجوقی مینامند. این سبک اولین مکتب ایرانی در زمینه نگارگری است. در این دوره دوباره تصویر سازی کتاب ارژنگ مانی رونق مییابد.
از منظر دیداری (بصری) در این مکتب هم چنان ترکیب بندیهای ساده هم چون مکتب عباسی حفظ شده ولی تأثیراتی که از نقاشی عهد ساسانی (و پیش از اسلام) و سلایق شرق دور (چین) بر این مکتب حاکم شده وجه عمده تمایز آن با مکتب عباسی است.
در بسیاری از پیکرهها هالهای دور سر وجود دارد که به دلیل جدا کردن پیکره از پس زمینه استفاده شده، سرها بزرگتر از بدن هستند و بر بازوها عموماً بازوبندی به چشم میخورد.
به علت تحریم استفاده از فلزات گرانبها در دوره اسلامی، ساخت ظروف سفالی رونق یافت. نقشهای سفالها عمدتاً ویژگیهای نگارههای این عهد را بازتاب میدهند و در مورد خطوط از خط کوفی بر سفالینهها سود بردهاند.
یکی از مکاتب نگارگری ایران بهنام «مکتب تبریز» در شهر تبریز، در دورهٔ ایلخانان، جلایریان، ترکمانان قراقوینلو و آققوینلو و صفویان شکل گرفت.[۲] نمونههایی از آثار مکتب نگارگری تبریز از قرن چهاردهم میلادی:
اولین مکتب نگارگری ایرانی در تبریز پایه ریزی شدهاست، که به همین دلیل آن را مکتب تبریز ۱ نامیدهاند.
همچنین برای اولین بار در تاریخ ایران مصور سازی کتب به شکل کارگاهی و در مجموعهای به نام ربع رشیدی که به همت خواجه رشد الدین فضلالله بنا شده بود به انجام میرسید.
پایان جنگ (حملات مغولان به ایران) زمینه را برای تبادلات فرهنگی فراهم کرد، از این رو بیشترین تأثیر از هنر شرق دور در این دوره به چشم میخورد، نگارههای این مکتب در شکل هاشورزنی متأثر از مکتب تانگ در چین و در شکل پرداخت موضوع مشابه نقاشیهای دوره یوآن چین است و همچنین مولفههای هنری بیزانس در اندازهای کم رنگ تر در این نگارهها به چشم میخورد.
در سدهٔ هشتم (ه. ق) و همزمان با حکومت ایلخانان مغول در ایران، شیراز که به واسطهٔ هوشیاری حکمرانانش از حملات مغولان در امان مانده بود، محیطی امن برای ادامه سبک کهن نگارگری ایرانی بدون تأثیراتی که به واسطهٔ این تهاجمات بر نگارگری ایرانی چیره شده بود ایجاد کرد و نوآوریهایی چند به آن افزود.
همین شیوه ۲ قرن بعد و در مکتب اولیهٔ هرات به گونهٔ مسلط در نگارگری ایرانی تبدیل شد.
مکتب جلایری یا تبریز-بغداد (که به واسطه حضور حکومت در دو مرکز به این نام خوانده شده)، سبکی در نگارگری ایرانی است که پس از فروافتادن حکومت ایلخانان در ۷۳۶ه. ق و در دوران حکومت جلایریها (۷۵۷-۷۴۰ ه. ق) در این رشته هنری رایج گردید، کتاب آرایی در دربار جلاریان خصوصا در دربار آخرین پادشاه جلایری (سلطان احمد جلایری) رونق ویژه و سبکی خاص یافت.
خصوصیات دیداری در این مکتب با حذف عناصر چینی و بیزانسی به سمت تصویر کردن دنیای شاعرانه، خیالی، و آرمانی نقاش میرود. از دیگر خصوصیات، میتوان به استفاده از طیف گسترده رنگی و به کارگیری و نمایش بدیع و کامل معماری در نگارهها اشاره کرد.
از این دوران به بعد، در کتب نگارهها نقشی مهمتر یافتند و دیگر در کنار نوشتار یا مکمل نوشتار به شمار نمیرفتند بلکه صفحهای کامل به آنها اختصاص مییافت.
در دوران تیموریان (سده۹ ه. ق) و حضور اسکندر سلطان و ابراهیم سلطان در شیراز زمینه برای بروز دوباره ویژگیهای دیداری مکتب شیراز(سده۸) فراهم شد.
قرینهسازی در نگارههای این مکتب به طور قابل ملاحظهای دیده میشود و همچنی تضاد رنگی عناصر نگاره و پس زمینه آن، استفاده از ابرهای پیچان و سادگی در ترکیببندیها از مهمترین ویژگیهای دیداری این مکتب است.
پس از مرگ تیمور (سلسله تیموریان) فرزندش شاهرخ به سلطنت رسید و از آن پس هرات به پایتختی برگزیده شد، به واسطه توجه و حمایت بیدریغ شاهرخ و ولیعهدش بایسنقر میرزا تهیه کتب مصور این بار در هرات و در کتابخانه بایسنقر میزا رونق گرفت و پس از چندی ویژگیهای خاص خود را یافت.
ترکیب بندی متفارن و عموماً دایرهوار از خصوصیت اصلی این مکتب است. سود جستن از رنگهای غنی و شفاف، تزیینات فراوان، و حذف کامل عناصر چینی وبازتاب عناصر ایرانی مکتب شیراز مکتبی کاملاً ایرانی پدید آورد.
فعالیت کارگاههای نگارگری پس از مرگ شاهرخ و بایسنقر میرزا تا اندازهای رنگ رکود گرفت و این رکود تا هنگام به قدرت رسیدن سلطان حسین بایقرا (آخرین شاه تیموری از ۹۱۲-۸۷۳ه. ق) ادامه یافت و هنرمندان بزرگی را پروراند، همچون: محمد سیاه قلم، روح الله میرک و از همه مهمتر کمالالدین بهزاد که بسیاری او را تابناکترین چهره نگارگری میدانند.
بهزاد ضمن ادامه دستاوردهای مکتب هرات اول، و ویژگیهایی را به آثارش افزود که تا پیش از این دوران بیسابقهاست.
وی برای اولین بار سعی در نمایش و طراحی دقیق پیکره انسانی کرد، موضوعات روزمره را در آثارش به تصویر کشید.
شاه اسماعیل در سال ۹۰۶ ه. ق پس از شکست دادن آققویونلوها تبریز را به پایتختی برگزید. کتابخانه سلطنتی آققویونلوها در اختیار او قرار گرفت و هنرمندانی که در کتابخانه آققویونلوها کار میکردند به خدمت او در آمدند. شاه اسماعیل در سال ۹۱۶ ه. ق به هرات حمله برد و آنجا را به تصرف خود درآورد و سنت و دستاوردهای غنی و شکوهمند مکتب هرات دوره تیموری را به ارث برد.
از مشخصههای نقاشی دورهٔ صفوی لباس و پوشش سر اشخاص است. یکی از نقاشان بزرگ این دوران استاد محمدی استاد طراحی با قلم بود. از مشخصات آثار او تصویر اشخاص بلند قامت با صورت گرد و کوچک و واقع بین بود در ترسیم مناظر زندگی در نواحی روستانی است. او از جمله کسانی است که بر روی نگارگران پس از خود تاثیر بسزایی داشتهاست و او را رضا عباسی مینامند. در همین دوران چند نگارگر دیگر با اسامی شبیه نام رضا عباسی میزیستهاند. توجه رضا عباسی به خود انسان بیشتر از فضای اطراف اوست. این نکته حتی در تأکید پرداخت اودر شکل انسان نسبت به زمینههای سادهای که در آثارش استفاده کرد، کاملاً روشن است.اولین نمونههای تک پیکره (فیگور) را پدید آورد و همچنین نخستین رقعهها (نمونه نگاره جدا از کتاب مثل یک پرتره) را در نگارگری نقش زد.
مکتب نقاشی قاجار در دوره زند شروع شد و تا دورهٔ قاجار و کمی پس از آن امتداد یافت. این شیوه به عنوان سبکی منسجم و مکتبی متشکل در نقاشی ایران از جایگاه ویژهای برخوردار است که همهٔ ویژگیهای موضوعی و کاربردی یک مکتب نقاشی را دارد. این شیوه بیشتر از تلفیق ویژگیهای هنر نقاشی سنتی ایرانی با عناصر و شیوههای از نقاشی اروپایی شکل گرفت. هرچند آثاری نزدیک به این شیوه از دوره صفوی در ایران تاحدی مرسوم بود و «فرنگی سازی» نامیده میشد اما ابتدا در دوره زند و در ادامه آن در دوره قاجار شکل مشخص خود را یافت. گونهای از نقاشی عامیانه با عنوان نگارگری قهوهخانهای پدید آمد.

مینیاتور ایرانی
مینیاتور در لغت به معنای کوچکترنشان دادن است.در مینیاتور تصاویر شباهتی به عالم واقعیت ندارند حجم و سایه روشن کاری نیز رعایت نمی شود.مناظر نزدیک در پائین،و مناظر دور در بالای تابلو نمایش داده می شود.
تمام چهره ها به صورت سه ربع کشیده می شوند و حدود آن از بنا گوش تا چشم مقابل است.البته گاهی نیز چهره ها به صورت نیم رخ و گاه نیز به ندرت از پشت سر کشیده می شوند.
هنرمند به کشیدن پیکر انسان تمایل چندانی ندارد بلکه تمایل او بیشتر به کشیدن لباس های فاخر شخصیت های تصویری است،و گاه نیز برای نشان دادن پوشاک،دست و پا را می پوشاند،حتی گاه از قامت های بلند برای نشان دادن امتیاز لباس بلند استفاده می کند.

Mysore
یک سبک نقاشی هندی است که دارای جزئیات زیاد و رنگ های خفه ای است،موضوع اکثر این نقاشی ها نیز خدایان هندی اند.

روکوکو
روکوکو از واژه ی فرانسوی روکای به معنی سنگریزه گرفته شده است.روکوکو در حقیقت ادامه دهنده ی شیوه باروک بوده که مختص به فضای داخلی و با ترئینات و ریزه کاری توام می باشد.در نقاشی آثار آنتوان واتو را آغازگر سبک روکوکو می دانند.
این نقاشی ها بسیار پر جزئیات بوده و در آن از خطوط منحنی بسیاری استفاده می شود،و از فرشتگان و سمبل های عشق نیز بسیار استفاده می شود.پرتره نیز در این سبک معمول می باشد.

کنستراکتیویسم
مکتب متداولی بود که بنیان گذار حرکت های هنری و معماری روسیه بود و در اصل از کوبیسم الهام گرفت.هنرمندان این سبک با تاکیید بر ساختار شکل و فرم،بیان زمانیت و مکانیت فضا،تداوم و استمرار فضای درونی با پیرامون،درصدد ایجاد آثار هنری،بر مبنای اصول مدرن مهندسی هستند.
![]()
آبستره
این سبک یک اقدام متهورانه در قرن20 و هنری است که آثارش بسیار مجهول و نامحسوس و غیر قابل پیش بینی و به دور از انتظار مخاطب است.این آثار برای دیدن و تماشا کردن آثار حجمی،صرفا برای لمس و به خاطر سپرده شدن ساخته می شوند.هنرمند این آثار را بدون در نظرگرفتن هیچ گونه قصد و موردی دست به خلق ان می زند،به همین دلیل مشمول نقد منطقی نمی شود چون از ذهن ترشح نکرده است.هنر آبستره به دو دوره از سال1910آغاز و تا سال1916ادامه یافت،دراین مرحله هنر آبستره شامل روند ضد طبیعت بود.اولین تابلوی این سبک هنرمند روسی واسیلی کاندینسکی،به وجود آمد.این اثر به وسیله آبرنگ با سطوحی رنگین و با حالتی دینامیک و بدون توج به جنبه ی نمایشی آن کشیده شده است.

استاکیسم
یک جنبش هنری بین المللی است که در سال1999میلادی با اهداف ضد مدرنیسم و پست مدرنیستی به وجود آمد،که موسس آنBily childish می باشد.

باروک
باروک به معنای غیرعادی و معوج است که البته امروز دیگر به این معنا به کار نمی رود.این سبک متعلق به سال1600تا1750میلادی استفوهنری است که از یک سو با دین و متولیان کلیسا مربوط می شود و از سوی دیگر گرایش به تجمل گرایی و مادیات دارد.این سبک به شدت انسان گرا بوده و توجه به نهادهای غیردینی و دنیوی و حفظ تعادل و وحدت آفیرینی میان عناصر گوناگون و متعدد از دیگر ویژگی های این سبک است به گونه ای که تعادل از طریق هماهنگی ا جزا از کل به وجود می آید.
![]()
تونالیسم
سبکی است که در سال1880میلادی در آمریکا با شروع به نقاشی مناظر جان گرفت.دراین سبک یک جو یا مه رنگی در نقاشی حکم فرمایی می کند،که معمولا به رنگ های آبی،خاکستری و قهوه ای است.

فتورئالیسم
به معنای فراواقع گرایانه است که با نوعی واقع گرایی اغراق آمیز رو به رو هستیم.

باربیزون
نام دهکده ای واقع در جنگل فنتین بلو در حومه پاریس است.هنرمندان این سبک ابتدا اسکیسی از طبیعت برداشته،و سپس در کارگاه های خود در اندازه ی بزرگ کامل می کنند.از دیگر خصوصیات این هنرمندان وفاداری به طبیعت و الگو برداری مستقیم از آن است.البته باربیزون سبک نیست بلکه نوعی نقاشی رئال است.

گرافیتی
به معنای نقاشی دیواری است و به نقاشی هایی گفته می شود که با انگیزه های شخصی روی در و دیوار شهر ها کشیده می شود،که این کار تقریبا در همه جای دنیا ممنوع است.این سبک با یادگاری های روی دیوار فرق دارد و مختص سنی خاصی نیست.

آپ ارت
به معنای هنر دیدمانی است که نوعی از نقاشی گفته می شود که با خطای دید سر و کار دارد و اغلب آثار آن سیاه و سفید اند به همین دلیل برخی آن را آبستره می دانند.

سورئالیسم
به معنای دیکته کردن فکر با ضمیر ناخودآگاه و خارج از هرگونه تقلید هنری و اخلاقی است.این متب مکتبی فراواقعی در فرانسه بوده است که اساس فکر پیروانش توجه به ضمیر ناخودآگاه است.آنان معتقدند باید سد ها را شکست.سدهای روانی و جسمانی میان هشیار و نهشیار و جهان بیرون و جهان درون را برآنداخت تا بتوان واقعیت عظیمی را به وجود آورد که در آن واقعی و غیر واقعی،اندیشه و عمل با هم در آمیزند و بر زندگی چیره شوند.

مینی مالیسم
به معنای کمینه گرایی است.مکتبی است که اساس آثار و بیان خود را بر پایه سادگی و روش های ساده و خالی از پیچیدگی فلسفی و شبه فلسفی بنیان گذاشته است.مینی مالیسم ها معتقدند که با حذف فریبنده ترکیب بندی و استفاده از موارد ساده واغلب صنعتی می توان به کیفیت ناب رنگ و فرم و فضا و ماده دست یافت.اینگونه آثار گاه کاملا تصادفی و گاه زاده شکل های هندسی ساده و مکرر است.این سبک ایجازی از سادگی را در خود دارد و بیانگر سخن براونینگ است که می گوید:(کمتر غنی تر است.)

پرسیژنیسم
به معنای راستخطکاری بوده و جنبشی هنری بعد از جنگ جهانی اول و قبل جنگ جهانی دوم در آمریکا است.ویژگی های این سبک عبارت اند از :سادگی شکل صراحت سطوح هندسی راست بری خط و دقت در سامان بخشی در عناصر تصویری
نقاشان این سبک معمولا مضمون کار خود را فضاهای صنعتی خالی از انسان انتخاب می کنند.

رمانتیسیسم
نوعی واکنش احساسی در برابر عقلانیت به حساب می آید که تمایلی به برجسته کردن انسان و گرایش به سوی خیالات و به سوی تاریخ و به سوی سرزمین های ناشناخته دارد.
نمایش هیجان طوفانی و طبیعت سرکش از جمله علایق رمانتیسیسم هاست که نیاز به شیوه ای پر از حرکت ورنگ دارد و برای آنکه بیننده قانع شود باید نحوه ارائه تا حد امکان واقع گرایانه باشد.این هنرمندان برای نشان دادن درنده خیی از حیوان استفاده کرده است.

ورتیسیسم
به معنای دورانگری و یک جنبش هنری کوتاه مدت در قرن20 در بریتانیا و نشعت گرفته از سبک کوبیسم است که تفاوت آن با فتوریسم در شیوه نمایش حرکت است در این سبک مدرنیسم را با یک سری خط های کلفت نشان می دهند.

فتوریسم
به معنای آینده نگری واز جنبش های قرن20است. این هنرمندان از قوانین هنر کلاسیک بدشان می آید آن ها در نقاشی شان عشق به سرعت تکنولوژی و خشونت را نشان می دهند برای انان هواپیما و ماشین و...خیلی مهم است زیرا پیروزی انسان بر طبیعت را نشان می دهد.اساس شیوه فتوریسم این است:حرکت اجسام در فضا درست مانند نوسانات نور یا صوت سبب افزایشیا تغییر شکل آنان می شود.معمولا ذات حرکت اساس کار آن هاست.آنان موضوعات جدیدی مثل:(هیاهو بیرون به درون اتاق نفوذ می کند.)وارد نقاشی کرده اند.این نقاشان عموما باتکرار حرکت شکل ها سعی در نمایش حرکت و تغییر دارند و از ضرب اهنگ خطوط منحنی و شکسته در تابلو برای نمایش حرکت استفاده می کنند.

اکسپرسیونیسم انتزاعی
این شیوه در سال1912 با انتشار مجله سوار کار آبی ایجاد شد.این سبک امیزه ای از هیجانات اکسپرسیونیسمی و نقاشی بدوی و قالبی از نظم در قالب بی نظمی است.هنرمندان این سبک بیشتر در نگرش مشترکند و همه می خواهند قوائد و تکنیک های سنتی را زیر پا گذارند.این سبک نوعی یورش بی پروا علیه تمام قواعد نقاشی است.درحقیقت سبکی برای نفی سبک های پیشین است.معلمین این سبک نقاشان رئالیسم هستند.
کوبیسم
به معنای حجم گرایی است که منظری از اشیا را در زمان و مکانی خاص تجسم می کند.هنرمندان این سبک معتقدند باید همه چیز را همه جانبه دید باید پوسته ظاهر را شکافت و به درون نگریست. بیشترین کار هنرمند این سبک القای بخش بی نهایت از امکاناتی است که در دید او آشکار می شود.روش کار او تجزیه اشکال به اشکال هندسی و ترکیب مجدد ان هاستدر واقع کوبیسم واقع گرایی مفهومی است نه واقع گرایی بصری.
م

پست امپرسیونیسم
به معنای ادراک گرایی الحاقی است که شیوه الحاقی امپرسیونیسم ژرژسورا با تکنیک نقطه چینی جنبه های علمی و فیزیک رنگ را وارد این سبک کرد و ونگوک در تابلوهای خود گرایش های اکسپرسیونیسم را به کار برد و با قلم زنی دیوان وارش جنون و عصیان را به نمایش در آورد.پیروان این سبک به فکر پیشبرد انقلابی سبک خود بودند و همانند امپرسیونیسم ها هنوز تجربیات معطوف به رنگ و نور در کارشان ادامه دادند و همچنین از لحاظ هنری هر کدام روش خاص را به کار بردند عده ای به ترکیب بندی و قوانین ریاضی و سطح و فرم ها می پرداختندو عده ای هم آزادانه تجربیات رنگی می آفریدند.هنرمندان این سبک پایه گذار سبک های فوویسم کلاسیک نو کوبیسم سمبلیسم و آبستره اند.

نئوامپرسیونیسم
به معنای نودریافتگی و ادامه دهنده امپرسیونیسم و همچنین واکنشی در برابر آن است.این سبک مانند امپرسیونیسم بازنمایی رنگ و نور بوده اما بر خلاف دریافتگری می کوشد آن را برمبانی علمی استوار کند.اساس این سبک نقطه چینی و نقطه پردازی بوده یعنی نقطه های مجزا را بارنگ های خالص در نقاشی به طوری به کاربرده می شود که از فاصله مناسب بیشترین شفافیت و درخشندگی را دارد.هدف از این سبک بازنمایی نور و رنگ است.این عمر چندانی نداشت.

اکسپرسیونیسم
به معنای هیجان نمایی است که هنرمند برای نمایش هیجان از رنگ های تند و اشکال کج و معوج استفاده می کند مرجع به وجود آمد این سبک پست امپرسیونیسم است.هنمندان این سبک برای رسیدن به اهداف خود از ضربات مکرر قلم و شکل های معوج و خارج از چارچو و ژرفنمایی و بدور از قرار و سامان ایجاد می کردند.آنان برای بیان احساسات خود بدن انسان را به طور اغراق آمیز و تحریف شده ای ترسیم می کردند.
![]()
امپرسیونیسم
به معنای دریافتگری و سبک گروهی از نقاشان آزاد اندیش فرانسوی است که این سبک برداشت مستقیم هنرمند از مسائل روزمره بوده که در آن از ترکیب رنگ ها استفاده نمی شود و از رنگ های خالص برای ایجاد حس رنگ های فرعی استفاده می شود.نام امپرسیونیسم برگرفته از تابلوی کلود مونه به عنوان دریافتی از طلوع خورشید است همچنین در این سبک اصول نقاشی رعایت نمی شود.
رئالیسم
به معنای واقع گرایی و وجود مسلم ونفی هرگونه احساس گرایی و یکی از شاخه های سبک رومانتیسیسم است. این سبک در اواسطقرن19میلادی به وجود آمد که این سبک نمایش دقیقی از مسائل روزمره است.
● بامداد رضوانیان ، متولد۱۳۴۷ – تهران
● رتبه اول کنکور هنر رشته نقاشی دانشکده هنرهای زیبا ( دانشگاه تهران)
● فارغ التحصیل کارشناسی نقاشی از دانشکده هنرهای زیبا ( دانشگاه تهران )
● فارغ التحصیل کارشناسي ارشد نقاشی دانشکده هنرهای زیبا ( دانشگاه تهران )
● تدریس طراحی - نقاشی در دانشگاه هنر الزهرا ، دانشگاه علم و فرهنگ ، كلاس های آزاد دانشگاه الزهرا و دانشگاه تهران ، ساير موسسات آموزشی و آتليه شخصی
● شركت در چندين نمايشگاه گروهی و انفرادی از جمله : نمایشگاه گل و طبیعت در آثار نقاشان ایران، نمایشگاه بین المللی تهران ۱۳۷۰
● نمایشگاه تجربی نقاشی و گرافیک ، دریافت دیپلم افتخار ، گالری سوره ۱۳۷۱
● دومین بینال نقاشی ایران ، موزه هنر های معاصر ۱۳۷۲
● نمايشگاه انفرادی آثار، گالری سبز ۱۳۸۰
● نمایشگاه آثار اساتید دانشگاه هنر الزهرا ، گالری کمال الدین بهزاد ۱۳۸۲
● نمایشگاه طراحی معاصر ایران ، گالری برگ و گالری آتشزاد ۱۳۸۳-۱۳۸۴-۱۳۸۲
● نمايشگاه انفرادی آثار، گالری شفق ۱۳۸۲
● نمايشگاه انفرادی آثار، نگارخانه كمال الدين بهزاد ۱۳۸۴
● اولین نمایشگاه رﺋالیسم و هایپر رﺋالیسم معاصر ایران ، فرهنگسرای نیاوران ۱۳۸۴
● نمايشگاه پرتره به نفع كودكان پناهنده به دعوت كميسر عالی حقوق پناهندگان سازمان ملل ، فرهنگسرای نياوران ، ۱۳۸۶
● اولين جشنواره هنرهای تجسمی بين المللی فجر، موزه هنرهای معاصر، ۱۳۸۷
● نمايشگاه انفرادی، نگارخانه کمال الدین بهزاد ۱۳۸۸
آدرس آتلیه: گیشا، خیابان سی و چهارم (قاضی اسداللهی)، پلاک ۵۸، زنگ اول
تلفن: ۸۸۲۶۲۶۶۱
همراه: ۰۹۱۲۳۸۰۸۲۶۵ 



|
ایمان ملکی در بیستم اسفندماه 1354 در تهران متولد شد و از دوران کودکی علاقه زیادی به نقاشی داشت. از 15 سالگی فراگیری نقاشی را تحت نظر اولین و تنها معلم خود استاد مزتضی کاتوزیان - که بزرگترین نقاش واقعگرای ایران است - آغاز نمود. در سال 1374 وارد دانشگاه هنر شد و چهار سال بعد در رشته گرافیک از این دانشگاه فارغ از تحصیل شد. او در سال 1379 ازدواج کرد. در سال 1380 اقدام به تاسیس << آتلیه نقاشی آرا>> و آموزش نقاشی با رعایت ارزشهای سنتی و کلاسیک این هنر نمود. |
|
او در سال 1384 موفق به دریافت جایزه << ویلیام بوگرو>> برای تابلوی <<فال حافظ>> و جایزه منتخب رئیس مرکز نوسازی هنر برای تابلوی << دختری کنار پنجره>> در دومین دوره مسابقه (سالن) بین المللی مرکز هنر (ARC) آمریکا شد. |



سر گذشت مختصری از علیرضا صدقدار
در دواز دهم مرداد ماه 1322 هجری شمسی (1943میلادی) در تهران به دنیا امد. عشق و علاقه به نقاشی از کودکی در وی اغاز شد . تشویق معلمین گرامی در دبستان اوحدی شوق وی را به بهتر دیدن و بیشتر کشیدن رهنمون داشت . دوران متوسته در دبیرستان دارالفنون تهران که از مراکز فرهنگی هنری
بوده و یاد گار شیفته گان علم و هنراین مرز و بوم است سپری گردید. در انجا نیز شوق طراحی و عشق نقاشی وی را به اهتمام بیشتر وا می داشت و اولین نمایشگاه نقاشی را به اتفاق دوستان در سال 1338 هجری شمسی(1959 میلادی) در ان دبیرستان برگزار نمود. وی پس از اخذ دیپلم در رشته علوم طبیعی به منظورکسب تجربه و اشنایی بیشتربا دید گاه های هنری اروپا که از راه مطالعه کتاب ها مجلات هنری مشاهده نمایشگاه ها و فیلم های هنری با انها اشنایی پیدا کرده بود, اهنگ سفر کرد که انجام خدمت وظیفه و ادامه تحصیل دانشگاهی مانع ان و بعد از چند سال رهروی راه نقاشی به دریافت لیسانس امور مالی مفتخر و درپی ان نقاشی و کار و تشکیل خانواده و ادامه زندگی گردید.
سرگذشت علیرضا صدقدار به اختصار از زبان خود:
پس از سرگذشت سالیان زندگی هنری در کنار مقتضیات غیر هنری ,نگذارده ام که جریان زندگی مرا ازتقلای هنری باز داردو پروردگار راسپاس میگزارم که همت لازم را اعطا فرموده تا این راه دشوار رابا پشتیبانی عشق و مهر و رهروی طی کنم اما قطع این مرحله بی همراهی خضر نبود.
در این رهگذر جهت تعالی روح و روان از مهر افرینده زیبایی ها سیر و سلوک در پهنه هستی و شاگردی رهروان طریقت و پیروان معرفت بهره جستم . و برای امادگی جهت ابراز و اجرای ادراکات و بینش های درونی با دقت به جز و کل نگریستم و شکل ها و رنگ ها, سایه ها و روشنی ها را از نظر گذراندم
و در کار نقاشان گذشته و معاصر جهان مکاشفه کردم. سبک ها و شیوه های مختلف را خواندم و کشیدم و با لطف و مرحمت پدر و مادر و نزدیکان صمیمی با هنر و از یاری نقاشان معاصر خود از جمله اساتید ارجمند :رسام ارزنگی ,محمود اولیا,همشنگ پیمان,منصور عابدینی استفاده کردم.
پس از سالها عشق و سلوک و کار و تکاپو به جایی رسیده ام که شیفته فضیلت و حقیقت فرموده
دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت یک موی ندانست ولی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت اخر به کمال ذره ای راه نیافت
نقاشی های من اکثر ملهم از طبیعت , میراث فرهنگی ,محیط زندگی مردمان و گزینش های احساسی است که به شیوه های مختلف با رنگ روغن و اکرولیک به وسیله قلم مو و کاردک انجام شده.
تا کنون نقاشی های من در نمایشگاه های متعدد داخلی و چند نمایشگاه خارج از کشور شرکت داشته اند که با لطف علاقه مندان , رسانه های گروهی و مراکز فرهنگی هنری مورد توجه و تقدیر شفاهی وکتبی قرار
گرفته ام.
برای اشنایی بیشتر مردمان با نقاشی هایم از کارها سالیان اخیر تعدادی البوم و بیش از شصت اثر به صورت کارت به چاپ رسیده است.
به شکرانه مرحمت الهی و به رسم گذشتگان سالیان دراز است که آموخته ها و تجارب خود را به
علاقه مندان اموزش می دهم که تعدادی از ان عزیزان با پشتکار مدارج هنری را طی کرده و با موفقیت نمایشگاه های در ایران و خارج از کشور برگزار نموده اند .
از اغاز تا پایان از خداوند هنر افرین , پدر و مادر با محبت, همسر و فرزندان عزیز که فرصت کار کردن را برای من فراهم اورده اند ,اساتید بزرگوار,هنرجویان سرشار از احساس و هنر و همه کسانی که در این راه مرا یاری کرده و همراهی نموده اند متشکرم.
با مهر و دوستی
علیرضا صدقدار
قرن نوزدهم، در هنر مساوی با انقلابی است که اتفاق می افتد. همه شئون و رشته های هنری تحت تاثیر اندیشه، تکنولوژی و سیاست قرار می گیرند. علم که هر لحظه پررنگ تر می شود دخیل در اندیشه هنرمند می گردد.
نقاشی قرن نوزدهم به سهولت مسائل معماری، قابل تشریح و توصیف نبود. با این همه فهم ریشه های آن درخور اهمیت است. زیرا از همین احساس حرکتهای مختلفی شکل گرفت؛ که امروز عموما با عنوان هنر مدرن شناخته می شوند. چه بسا برخی امپرسیونیست ها را پیشاهنگان هنر مدرن بدانند، زیرا آنها بودند که پاره ای از قواعد نقاشی را که در آکادمیها تدریس می شد، به چالش می گرفتند. ولی نباید فراموش کنیم که اهداف امپرسیونیست ها چیزی متفاوت از همان سنتهای هنر نبود که از زمان کشف طبیعت در رنسانس تکامل یافته بودند. آنها نیز می خواستند طبیعت را به گونه ای که می بینیم تصویر کنند، و کسی که دید روشنی از این مسائل پیدا کرد سزان بود. همگام با او «ون گوک» هم به نقاشی می پرداخت.

ون گوک در سال ۱۸۵۳ در هلند، از پدری کشیش به دنیا آمد. او اعتقاد دینی عمیقی داشت و مدتی در انگلستان و نیز در میان کارگران معادن زغال سنگ بلژیک به عنوان مبلغ غیرروحانی مسیحی فعالیت کرد. پس از مواجهه با آثار میلر عمیقا تحت تاثیر نقاشی او و پیام اجتماعی آن قرار گرفت. و تصمیم گرفت که خود یک نقاش بشود. برادر جوانترش یک مغازه تابلوفروشی را اداره می کرد که باب آشنایی او را با نقاشان امپرسیونیست گشود.
ونسان در انزوای خود خواسته خویش در «آرل» همه اندیشه ها و امیدهایش را در نامه هایی به برادرش که به صورت خاطره نگاریهای روزمره درآمده بود می نوشت. این نامه ها که به دست هنرمندی بی ادعا و تقریبا خود آموخته نوشته شده که حتی به خواب هم نمی دید که چه آوازه بلندی انتظارش را می کشد، از جمله تکان دهنده ترین و شورانگیزترین آثار ادبی است. در این نامه ها، رسالتی که نقاش در خود احساس کرده، تلاشها و کامیابیها، تنهایی غمبار و آرزوی داشتن مصاحبی همدل به خوبی محسوس است و می توان دریافت که ونسان در چه فضای سنگین و فشار آوری جان مایه خویش را در کار می نهاده است. در کمتر از یک سال، در دسامبر ۱۸۸۸ دچار حمله عصبی و اختلال روانی شد. در مه ۱۸۸۹ به یک آسایشگاه روانی رفت، ولی در فاصله های بهبود موقت هم چنان کار نقاشی را دنبال می کرد. این عذاب و رنج چهارده ماه دیگر ادامه یافت.
او هنگام مرگ سی وهفت سال بیشتر از سنش نمی گذشت و سالهایی که به نقاشی اشتغال داشت از ده سال تجاوز نمی کرد. تابلوهایی که موجب شهرت وی گردیده است در طول سه سالی کشیده شده که متناوبا گرفتار حمله های عصبی و افسردگی بوده است.
گلهای آفتابگردان، صندلی خالی، درختان سرو و بعضی از پرتره هایش به صورت تصاویر چاپی شهرت جهانی یافته اند و در بسیاری از اتاقهای ساده مردم عادی دیده می شوند. این دقیقا همان چیزی است که ون گوک می خواست. دوست داشت که تابلوهایش تاثیربرانگیزی مستقیم و قوی چاپ نقش های رنگی ژاپنی را داشته باشد که بسیار تحسینشان می کرد. آرزو داشت که هنر صاف و ساده ای بیافریند که نه تنها هنرشناسان متمول را خوش بیاید، بلکه مایه شعف و تسلای خاطر همه انسانها باشد.ولی به سادگی نمی توان به هر دو مقصود نائل آمد.
ون گوک از تک ضربه های قلم مو نه تنها برای تجزیه کاری رنگ استفاده می کرد، بلکه می خواست با بهره گیری از این شیوه، هیجان درونی خود را ابراز کند. همان طور که در یک نامه اش می گوید: زمانی که غلیان احساسات چنان شدید می شوند که آدمی بی آنکه بداند چه می کند به کار خود ادامه می دهد. و ضربه های قلم مو با همان توالی و پیوستگی کلمات بی اختیار پشت سر هم زده می شوند. حرکات قلم موی ون گوک هم، بیانگر حالات روحی وی به هنگام کشیدن هر تابلو است.
در این آثار، شیوه فوق بیشتر معرف استادی فوق العاده نقاش، ادراک سریع و توان جادویی اش در تجسم یک رویت خیال انگیز است. این شیوه در ون گوک برای انتقال عوالم روحی نقاش به کار آمده است. ون گوک دوست داشت که از اشیا و صحنه هایی نقاشی کند که قابلیت کامل این شیوه نوین را نشان دهند، نقش مایه هایی که در آنها بتواند با قلم مویش هم طراحی کند و هم رنگ گذاری و همان گونه که نویسنده به کلماتش تاثیر می گذارد، بر ضخامت و غلظت رنگهایش بیفزاید.
ون گوک چنان شور آفرینش داشت که نه تنها برای بازنمایی اشعه خورشید بلکه برای به تصویر درآوردن اشیای ساده و معمولی و دم دستی در خود شوقی وافر احساس می کرد، اشیایی که هیچ کس پیش از وی درخور به تصویر درآوردنشان نیافته بود. بدیهی است که بازنمایی صحیح، و نزاع آنها با استادان محافظه کاربیشتر بر سر راه رسیدن به هدف بود نه خود هدف.کند و کاو آنها درباره انعکاس رنگ ها و تجربه هایشان در خصوص تاثیر حرکت آزادتر قلمو، همه در جهت به دست آوردن نسخه کامل تری از برداشت های بصری بود. در واقع صرفا در امپرسیونیسم که تسخیر طبیعت به کمال رسید، یعنی هر چیزی که در معرض دید نقاش قرار می گرفت می توانست به نقش مایه یک تابلو بدل شود، و جهان واقعی در همه جنبه های مختلفش به موضوع ارزشمندی برای مطالعه نقاش تبدیل شد. شاید درست همین پیروزی کامل روش های آنها بود که برخی از نقاشان را در قبول آن روش ها به درنگ واداشت. گویی کوته زمانی این تصور پیدا شده بود که همه مسائل هنر نقاشی که هدفش تصویرسازی از برداشت بصری بود حل شده است، و دیگر چیز بیشتری از دنبال کردن این هدف ها حاصل نخواهد شد.
در هنر کافی است که یک مسئله حل شود تا چندین و چند مسئله دیگر جای آن را بگیرد. شاید نخستین دل مشغولی اصلی ون گوک نبود. او از رنگ ها و شکل ها برای بیان احساس خود درباره اشیایی که می کشید و احساسی که می خواست دیگران درباره آنها داشته باشند، استفاده می کرد.
ون گوک خواهان آن بود که تابلوهایش بیانگر احساسش باشند، و اگر کج و معوج کردن شکل ها به هدفش کمک می کرد، از آن ابایی نداشت.
این مسئله فی نفسه مسئله تازه ای در عالم هنر نبود. تسخیر طبیعت و ابداع ژرفانمایی در هنر قرن پانزدهم ایتالیا، ترکیب بند ی های ساده و روشن نقاشی های قرون وسطی را به سوال کشید. حال همین مسئله در سطحی متفاوت، بروز کرده بود. محو خط کناره های قوی در نور مرتعش و کشف سایه های رنگین به وسیله امپرسیونیست ها بار دیگر مسئله تازه ای را به وجود آورده. چگونه این دستاوردها می توانستند، بدون از بین رفتن وضوح و نظم، حفظ شوند؟
در نقاشی اتاق ون گوک به خوبی ردپای تمامی این گذرها مشخص می شود. ون گوک نقاشی است غریزی، مبتنی بر احساس ناب، او با دریافتش و حسش به سراغ نقاشی می رفت. او در نقاشی تحلیلی ارائه نمی داد و صرفا درباره اجرای آثارش در نامه ها با برادر خود سخن می گفت: مثال آن نامه ای است که برای برادر توضیح داده که چگونه می تواند و می خواهد اتاق خود را نقاشی کند. این بار موضوع تابلو همان اتاق خواب خودم است، اتاقی که فقط در آن رنگ اهمیت دارد، و ضمن آن که با سادگی و یکدستی خود شکوهی به اشیاء داده است نشان می دهد که این اتاق چیزی جز محل خواب و استراحت نیست. خلاصه بگویم، نگاه کردن به این تابلو باید موجب استراحت فکر و بیشتر از آن، آسودگی خیال گردد.
دیوارها بنفش کم رنگ اند. کف اتاق از کف پوش های قرمز رنگ و رو رفته پوشیده شده است. چوب تختخواب و صندلی های زرد خردلی است، و ملافه ها و بالش ها دارای رنگ زرد لیمویی اند. روتختی رنگ سرخ دارد و پنجره سبز است. میز توالت دارای رنگ نارنجی است.
و تنگ و کاسه روی آن آبی رنگند. درها آبی کبودند. همین و بس، هیچ کرکره بسته ای در این اتاق وجود ندارد . پت وپهنی وسایل دلالت دیگری بر سکون سنگین و مطلق این اتاق است. پرنده ها روی دیوارند و همین طور آینه، حوله و رخت و لباس، قاب این تابلو، چون رنگ سفید در تصویر وجود ندارد، سفید خواهد بود. این تابلو واکنش در برابر فشار آن سکونی است که من ناچار به قبولش شده ام.
فردا تمام روز روی آن کار خواهم کرد، ولی می بینم و می بینی که مفهوم آن چه قدر ساده است. در آن نه سایه روشن رنگها وجود دارد و نه سایه های ایجاد شده بر اثر نور، بلکه مانند باسمه های ژاپنی با رنگهای صاف و یکنواخت رنگ آمیزی شده است.
ون گوک با دریافتش از رنگ و نقش نام خود را در تاریخ برجای گذاشت. افسوس که درزمان حیاتش به تنهایی و سرگشتگی گذشت. امروزه در غیاب او آثارش بسیار گران فروخته می شود. نقاشی که در زمان حیاتش فقر گریبانگیرش بود. ونسان دیگر مانند هر روز بومش را زیر بغلش نمی زند تا به مزرعه ای مملو از کلاغ برود. سه پایه اش را علم کند و غروب را بنگرد. آقای نقاش تند و پشت سر هم مزرعه را نگاه می کند و با هر ضرب قلم محکم غروب پاییز مزرعه را به تصویر می کشد.
تئو ون گوگ (سمت راست) گوش های گردتر و ریش تنک تری نسبت به ونسان ون گوگ (سمت چپ دارد)
کارشناسان هنری به این نتیجه رسیده اند که یکی از پرتره های ونسان ون گوگ، نقاش مشهور هلندی به خودش تعلق ندارد و تصویرگر برادرش، تئو است.
گفته می شود این اثر که در موزه ون گوگ در آمستردام به نمایش گذاشته شده است، تنها تصویر به جا مانده ازتئو ون گوگ است.
لیندا سنوک، سخنگوی موزه ون گوگ با اشاره به رابطه نزدیک دو برادر گفت فقدان اثری که تصویرگر تئو باشد برای بسیاری از مردم خنده دار بود.
به نظر می رسد پرتره تئو به سال 1887 که دو برادر با هم در پاریس زندگی می کردند، تعلق داشته باشد.
کشف جدید درباره اثر ون گوگ به وسیله لوئیز ون تیلبورگ، مدیر محققان موزه انجام شد. او پس از مقایسه این تابلو با یک پرتره دیگر ون گوگ که ازخود کشیده بود، به این نتیجه رسید که تابلوی مورد نظر به تئو تعلق دارد.
با توجه به شباهت فیزیکی دو برادر، آقای ون تیلبورگ متوجه چند تفاوت جزئی مانند شکل گوش ها و رنگ ریش ها شد. ریش تئو کامل نیست که با عکس های موجود از آن زمان منطبق است و گوش های گردتری نسبت به برادرش ونسان دارد.
پرتره مشهور دیگر ون گوگ از خود که گوش بریده اش را نشان می دهد، بعدها کشیده شد.
پرتره تئو مدت ها در انبار نگهداری شده بود ولی در حال حاضر در مجموعه ای از یافته های تازه از آثار ون گوگ که مربوط به سال 1885 تا 1888 است، به نمایش گذاشته شده است.
ونسان ون گوگ، نقاش پست امپرسیونیست هلندی در سال 1890 خودکشی کرد.
ونسان ون گوگ در سال ۱۸۹۰ در سن ۳۷ سالگی در شهر "اور سور اواز" در فرانسه درگذشت.
نویسندگان یک زندگینامه جدید ونسان ون گوگ می گویند این نقاش مشهور هلندی، برخلاف تصور عمومی خودکشی نکرده است.
"استفن نایفه" و "گرگوری وایت اسمیت" معتقد هستند که به احتمال قوی ون گوگ به طور تصادفی هدف اصابت گلوله شلیک شده از یک تفنگ "معیوب" قرار گرفته که دو پسر نوجوان با آن بازی می کردند.
این دو نویسنده با همکاری بیش از ۲۰ مترجم و محقق بعد از ۱۰ سال مطالعه به این نتیجه رسیده اند. آنها می گویند برای نوشتن زندگی نامه ون گوگ مدارک زیادی را مورد بررسی قرار داده اند، از جمله هزاران نامه نوشته شده توسط او که تا کنون ترجمه نشده بوده است.
قتل غیر عمد؟
ون گوگ در دوره ای که در مسافرخانه "اوبرژ راوو" اقامت داشت، برای نقاشی به مزارع گندم اطراف آنجا می رفت.
مدتهاست که این تصور عمومی وجود دارد که نقاش هلندی در یکی از این مزارع گندم گلوله ای به خود شلیک کرد و بعد مجروح به مسافرخانه بازگشت و مدتی بعد جان سپرد.
اما استفن نایفه می گوید : "برای ما کاملا روشن بود که او (ون گوگ) به نیت خودکشی به مزارع گندم نرفت".
او افزود :"شرح حادثه ای که در شهر اور رخ داد، به اعتقاد کسانی که او (ون گوگ) را می شناختند، این بود که وی تصادفا هدف اصابت گلوله شلیک شده توسط دو پسر نوجوان قرار گرفت و بعد تصمیم گرفت که برای حفاظت از آنها، مسئولیت واقعه را بر عهده بگیرد".
به گفته آقای نایفه، جان روالد، مورخ سرشناس در هنگام سفرش به شهر اور در دهه ۳۰ میلادی، شرح مشابهی از این ماجرا را ثبت کرده بود و شواهد دیگری هم که کشف شده همین روایت را تایید می کند.
یکی از شواهد جدید به دست آمده روایتی است مبنی بر آنکه گلوله با زاویه به قسمت فوقانی شکم ون گوگ اصابت کرده و نه بطور مستقیم. در حالی که در صورت خودکشی انتظار می رود گلوله به طور مستقیم به فرد اصابت کند.
استفن نایفه در ادامه این روایت را نقل می کند که: "دو پسر نوجوان که یکی از آنها لباس گاوچرانها را به تن کرده بود و تفنگی معیوب در دست داشت، به همراه ونسان در طول روز مشغول میگساری بودند".
او می گوید با توجه به وجود یک تفنگ معیوب در دست دو پسر نوجوان که دوست دارند ادای گاوچرانها را دربیاورند و در نظر گرفتن این که احتمالا هر سه نفر هم مست بوده اند، سناریوی "قتل غیر عمد بسیار محتمل تر به نظر می رسد".
از سوی دیگر گرگوری وایت اسمیت، نویسنده دیگر زندگی نامه جدید ون گوگ می گوید نقاش مشهور "نیت خودکشی نداشته اما زمانی که با مرگ و یا خطر آن مواجه شد، خود را تسلیم مرگ کرد".
او گفت که پذیرش مرگ توسط ون گوگ "حرکتی در جهت ابراز عشق به برادرش بود، برادری که او خود را سربارش احساس می کرد".
به گفته این نویسنده، در آن زمان ون گوگ در فروش آثارش ناموفق بود و برادرش "تئو" معاش او را تامین می کرد.
نویسنده یک کتاب جدید مدعی شده است که ونسان ون گوگ، نقاش مشهور هلندی، گوش چپش را خود نبریده، بلکه در دعوایی با پل گوگن، نقاش فرانسوی آن را از دست داده است.
تا مدت ها محققان بر این باور بودند که ون گوگ، که به نوعی بیماری روانی دچار بوده، بعد از دعوایی در شهر آرل در جنوب فرانسه، گوش خود را با تیغ بریده است. اما در کتابی که به تازگی و بر اساس تحقیقات پلیس در آن زمان منتشر شده، آمده است که گوگن با ضربه شمشیر گوش ون گوگ را بریده است. نویسنده این کتاب می گوید در روایت رسمی از ماجرای کنده شدن گوش ون گوگ تناقض هایی دیده می شود.
اظهارات شاهدان
این کتاب با عنوان " ون گوگ: پل گوگن و پیمان سکوت " نتیجه ده سال تحقیقات دو محقق آلمانی به نام های هانس کافمن و ریتا ویلدگانس است.
این دو نفر اظهارات شاهدان و نامه های رد و بدل شده میان دو هنرمند را بررسی کرده اند و به این نتیجه رسیده اند که دعوای این دو نقاش در نهایت به این منجر شده که گوگن، که علاقه مند به شمشیربازی بوده، گوش دوستش را بریده است. ظاهراً بعد از این حادثه، گوگن تکهُ گوش ون گوگ را در پارچه ای پیچیده و به یک روسپی به نام راشل داده است.
آقای کافمن می گوید مشخص نیست که این واقعه عمدی بوده یا بدون قصد قبلی اتفاق افتاده است. در هر صورت هر دو نقاش توافق می کنند تا داستان ساختگی بریدن گوش توسط خود ون گوگ را در بازجویی پلیس مطرح کنند تا گوگن مجازات نشود.
هانس کافمن می گوید روایت رایج از این ماجرا بر شواهد متناقض و ناممکن بنا شده است و قابل اعتماد نیست. او به روزنامه فرانسوی فیگارو گفت: " تا آنجا که به ون گوگ مربوط می شود، او هیچ چیزی را تایید نکرده است. رفتار دو نقاش و نقل قول های مختلف از آنها نشان می دهد که آنها حقیقت را پنهان می کردند."
ونسان ون گوگ، هلندی سرگردان
نگاهی روانشناختی به زندگی ونسان ون گوگ
▪▪ نکته ها
1)درک بسیاری از جنبه های فرد خلاق برای دیگر انسان ها مشکل است و گاه این صفت بیش از ظرفیت وجودی و تحمل فرد شده و خطر آن وجود دارد که انسان را در خود غرق کند.
۲)با توجه به سیر زندگی ون گوگ و در کنار هم گذاشتن علائم مختلف وی و تظاهرات رفتاری او مناسب ترین تشخیصی که شاید بتوان با استناد به معیارهای تشخیصی روانپزشکی مطرح کرد «اختلال شخصیتی مرزی» باشد.
3)استعداد خلق یک اثر هنری برای فرد مبتلا به پریشانی روحی موهبتی است که می تواند به عنوان یک دریچه اطمینان در زمان های بحرانی عمل کند.
خلاقیت به عنوان یک صفت فردی از ترکیب انگیزه، استعداد و ویژگی های شخصیتی و دخالت روندهای عقلانی و شناختی به وجود می آید. این ویژگی با آنچه که از آن به عنوان استعداد و نبوغ شناخته می شود متفاوت است. می توان چنین گفت که داشتن استعداد شرط لازم برای عملکرد خلاقانه بوده اما کافی نیست.
از آنجا که فرد خلاق صاحب چیزی است که انسان های عادی فاقد آن هستند درک بسیاری از جنبه های روانی و شخصیتی وی برای دیگر انسان ها مشکل است و گاه چاشنی این صفت بیش از ظرفیت وجودی و تحمل فرد شده و خطر آن وجود دارد که انسان را در خود غرق کرده و کنترل وی را به دست گیرد. نویسنده در مورد رابطه میان خلاقیت و جنون در جایی دیگر سخن گفته است. در این نوشتار به عنوان نمونه ای مشخص از یک انسان خلاق که در نهایت غرق در خلاقیت خود شد و مرزهای سلامت عقل را درنوردید به زندگی نقاش هلندی ونسان ون گوگ می پردازیم.
▪ شرح حال
در ۳۰ مارس ۱۸۵۳ درست یک سال پس از فوت برادرش اولین فرزند خانواده که نام او نیز ونسان بود پا به دنیا گذاشت. اولین ثمره ازدواج تئودور و آناکورنلیا بیش از چند هفته زنده نماند و ونسان دوم که درست در سالروز فوت برادر بزرگتر به دنیا آمد همیشه احساس «فرزند بدلی» بودن را با خود حمل کرد. شاید بتوان گفت که چنین احساسی از خویشتن بدل به هسته اصلی احساس سرگشتگی و مشکلات هویتی او در آینده شد.
تحصیلات مدرسه ای خود را تنها تا ۱۵سالگی ادامه داد و پس از ترک مدرسه هرگز موفق به از سرگیری آموزش رسمی نشد. از آنجا که عموهای وی به خرید و فروش آثار هنری اشتغال داشتند مدتی به این سو متمایل شد و در هلند، لندن و پاریس در فروشگاه هایی که به خانواده ون گوگ تعلق داشت به کار مشغول شد، اما روح سرکش و ناآرام او تحمل رعایت نظم و دیسیپلین خاصی را که یک فروشنده باید در برخورد با مشتری ها از آن برخوردار باشد نداشت و پس از آنکه نظر خود را بدون پرده پوشی در مورد انتخاب یکی از خانم های مشتری بیان کرد مجبور به ترک کار خود شد.
در ۲۳سالگی در حالی که احساس می کرد در عالم هنر توفیقی نیافته تصمیم به ترک آن گرفت. به انگلیس برگشت تا در یک مدرسه مذهبی تحصیل نماید. اما پس از چند ماهی با تحولاتی که از نظر فکری پیدا کرد از ورود به آن منصرف شد و به هلند نزد والدین خود بازگشت و تصمیم گرفت همان جا مانده و در یک کتابفروشی مشغول به کار شود. سال بعد دوباره آماده شرکت در امتحان یک مدرسه مذهبی شد اما پس از ۱۵ ماه درس خواندن را کنار گذاشت و پس از آنکه تقاضایش برای پذیرفته شدن به عنوان مبلغ مذهبی از سوی یک موسسه بلژیکی رد شد بنا به توصیه یکی از معلمان موسسه برای مدتی به یک معدن دورافتاده در بلژیک رفت تا تسکینی برای آلام جسمی و روحی کارگران باشد.
در آنجا به شدت تحت تاثیر شرایط کارگران قرار گرفت و پس از مدتی وعظ را کنار گذاشت و مانند یکی از آنها به زندگی مشغول شد و پول هایی را که برایش فرستاده می شدند وقف آنها کرد. مقامات کلیسا این رفتار ونسان را نپذیرفته و بیان کردند که وی حرمت و شٲن کلیسا را خدشه دار کرده است و رای به عزل وی پس از شش ماه دادند. پس از گذر از موقعیت ها و حرفه های مختلف اکنون احساس می کرد امیدها و آمال وی همگی نقش برآب شده اند و رفتارهای غیرطبیعی وی از این زمان رفته رفته خود را نشان دادند. به طور مثال زمانی که تنها ۱۰ فرانک داشت سه روز را با پای پیاده برای دیدن یک نقاش فرانسوی طی کرد و پس از آنکه به در خانه وی رسید احساس کرد کم روتر از آن است که در بزند و راه رفته را بازگشت. او برای بیش از یک سال در این وضعیت فقیرانه و سرگردان به زندگی ادامه داد. مادرش درباره او چنین می گفت: «من به شدت نگران بودم که او دست به هر کاری بزند و به هرجا برود و با رفتار نامتعارف و افکار غیرعادی خود همه چیز را خراب کند.» ونسان این بار تصمیم گرفت به دنیای هنر بازگردد. برای ورود به یک مدرسه در بروکسل کوشش کرد اما پذیرفته نشد و در ۲۸سالگی دوباره به سمت والدین و زندگی با آنها بازگشت. در این زمان احساس کرد به دختر عموی خود «کی» علاقه مند شده و وقتی عشق وی توسط کی رد شد به شدت دچار پریشانی شد. در یکی از تظاهرات رفتارهای نامتعارفش زمانی که به خانه «کی» رفته بود دست خود را بر روی شعله شمع نگاه داشت تا اجازه ملاقات به او داده شود. دومین زنی که ملاقات کرد «شین» نام داشت. اما او هم نتوانست رفتار وی را تاب آورد و رابطه آنها پس از مدتی قطع شد. این گسستگی اثر عمیقی روی ونسان داشت. احساس می کرد حتی یک روسپی هم قادر به تحمل او نیست.
دوباره به والدین خود روی آورد و شروع به کار با رنگ و روغن کرد و در ۱۸۸۵ اولین اثر بزرگ خود «سیب زمینی خورها» را خلق کرد. در یک آکادمی هنر در آنتورپ ثبت نام کرد اما پس از یک ماه آنجا را ترک گفت و به اتفاق برادرش تئو که در تمام عمر حامی وی بود به پاریس رفت.
دوران اقامت او در پاریس با شکوفایی مکتب امپرسیونیسم همراه بود و ونسان تحت تاثیر کارهای این نقاشان از رنگ های تیره به رنگ های روشن روی آورد. به رغم آنکه تئو هیچ گاه حمایت خود را از ونسان قطع نکرد، او نیز بیش از دو سال زندگی مشترک را تاب نیاورد. در این مدت ونسان مرتب مست کرده و غذای کمی خورده و به شدت سیگار می کشید.ونسان پاریس را در ۱۸۸۸ به سوی مناطق جنوبی فرانسه ترک گفت.
او در «آرل» خانه زرد مشهور خود را اجاره کرد و به نقاشی پرداخت. در آنجا به توصیه تئو که نگران حال وی بود «پاول گوگن» به او ملحق شد اما رابطه آنها پس از چند ماهی رو به سردی گذاشت و در یکی از مشاجره هایی که بین آنها درگرفت ونسان لیوان مشروب را به سمت پاول پرتاب کرده و گوگن اعلام می کند که ونسان را ترک خواهد کرد. این موجب بروز یک بحران روحی در ونسان شده و در روز بعد با تیغ به پل حمله کرده و سپس در اوج پریشانی قسمت پایین گوش چپ خود را قطع می کند. پس از این کار گوش خود را در یک دستمال پیچیده و در پاکت گذاشته و با رفتن به خانه معشوق خودراشل آن را به وی تقدیم می کند. چند روزی را در بیمارستان گذرانده و با فروکش کردن بحران مرخص می شود اما افسردگی در او باقی مانده و به توصیه دوستان در اوایل ۱۸۸۹ به مارسی می رود. در آنجا دچار دومین حمله شده و به این باور می رسد که او را مسموم کرده اند و به آرل برگشته و برای دومین بار در بیمارستان به مدت ۱۰ روز بستری می شود. پس از مرخصی به علت تداوم رفتارهای نابهنجار وی مردم آرل با امضای توماری خواهان ترک شهر از سوی ونسان می شوند.
او آرل را ترک کرده و به شکل داوطلبانه در «سنت رمی» تحت مراقبت دکتر تئوفیل پیرون قرار می گیرد که اعتقاد داشت ونسان از نوعی صرع در رنج است. در آنجا ونسان دچار یک بحران دیگر شده که طی آن به خوردن رنگ های خود اقدام می کند.تئو قانع می شود که ونسان باید به پاریس برگردد. در ماه مه ۱۸۹۰ او نزد دکتر پاول گاشه یک روانپزشک می رود و تحت درمان وی قرار می گیرد. با بیمار شدن پسر، تئو نگران آن می شود که توجه برادر از او گرفته شود و در تابستان در حالی که به شدت جذب مناظر دشت های اطراف شده بود با برداشتن یک هفت تیر به خود شلیک کرده و روز بعد به علت عفونت حاصل از جراحت فوت می کند.
● تشخیص های احتمالی
▪ مشکلات چشمی و بینایی: برخی به علت حضور زیاد رنگ زرد در نقاشی های سال های آخر زندگی ونسان و اجاره خانه زرد در آرل به یک نقص بینایی اشاره می کنند که منجر به «زرد بینی» شده و یکی از عوارض مصرف داروهای دیجیتالی است که امروزه در بیماری های قلب و عروق کاربرد دارند ولی در آن زمان در درمان صرع و مشکلات گوارشی به کار می رفتند. گفته شده که شاید ونسان از این داروها مصرف کرده است در عین حال که مدارک قانع کننده ای به جز یک نقاشی از دکتر پیرون که در دست هایش گیاهی را نگه داشته که از آن دارو تهیه می شود وجود ندارد.
▪ مسمومیت با سرب: به علت تماس با رنگ و خوردن گاه به گاه آن
▪ اختلالات مرتبط با مصرف الکل: این نوشیدنی که در زمان ونسان مصرف زیادی داشت دارای ۷۵ درصد الکل بود. مصرف این نوشیدنی امروزه در اروپای غربی و آمریکا ممنوع است اما هنوز در بخش هایی از شرق اروپا مانند جمهوری چک مصرف می شود. برخی از حملات ونسان و توهمات و هذیان های وی به این جنبه ربط داده شده است و بعضی محققین چنین گفته اند که همین موضوع منجر به اشاره نادرست به وجود صرع در وی شده است.
▪ اختلالات روانی: مشکلات روحی مختلفی به ون گوگ نسبت داده شده است. از جمله اسکیزوفرنیا، اختلال دوقطبی افسردگی شیدایی و مشکلات شخصیتی. در مورد اسکیزوفرنیا محققین به این اشاره می کنند که در یکی از خواهران ونسان این بیماری مطرح شده و خواهر دیگر به یک خودکشی نافرجام دست زده بوده است. در زندگی ونسان موارد مختلفی از توهمات شنوایی و بدبینی گزارش شده است. مدارکی که به نفع اختلال دوقطبی در ون گوگ هستند عبارتند از: نوسانات خلقی قابل توجه وی، نامه ها و نقاشی های فراوانی که در یک زمان کوتاه می نوشته و می کشیده و به مرحله شیدایی اختلال دوقطبی ربط داده می شود. اما این علائم می توانند به مصرف الکل و دخالت عوامل شخصیتی نیز مربوط باشند.
▪ اختلال شخصیتی مرزی :با توجه به سیر زندگی ون گوگ و در کنار هم گذاشتن علائم مختلف وی و تظاهرات رفتاری او مناسب ترین تشخیصی که شاید بتوان با استناد به معیارهای تشخیصی روانپزشکی مطرح کرد «اختلال شخصیتی مرزی» باشد. شخصیت این افراد به گونه ای شکل گرفته که در «مرز» میان عقل و جنون به سر می برند و دارای خصوصیات زیر هستند:
▪ عدم تحمل تنهایی و ترس از رهاشدگی توسط دوستان و نزدیکان: این افراد رابطه ای توام با وابستگی برقرار کرده و زمانی که در حفظ رابطه شکست می خورند به شدت افسرده و پریشان شده و تا مرز خودکشی و یا آسیب رساندن به خود پیش می روند. به علت عدم بلوغ شخصیتی رابطه آنها یک رابطه یک طرفه بوده و فرد مقابل را دیر یا زود خسته می کند. رابطه ونسان با والدین خود که پس از هر شکستی به سوی آنها برمی گشت و همچنین با برادرش تئو،همگی موید چنین الگوی رفتاری است. این افراد به علت عدم بلوغ هویتی به دنبال کسی می گردند که در هویت وی شریک شوند.
▪ اختلال در شکل گیری یک هویت با ثبات و داشتن یک تصویر ذهنی متزلزل: هویت انسان از همان زمان کودکی و در بستر خانواده، مدرسه و جامعه شروع به شکل گیری می کند. با ورود به دنیای بلوغ و تجربه بحران هویتی که فرد را در این مرحله در برمی گیرد، فرصتی برای وی فراهم می شود که با تجربه رفتارها و افکار مختلف در نهایت به نتایجی دست یابد که موجب هدایت او در دنیای بزرگسالی شود. افراد مبتلا به اختلال شخصیتی مرزی به نظر می رسد که هنوز از مرحله بلوغ عبور نکرده اند و تکلیفشان با خود و جهان پیرامونشان روشن نیست. اشاره شد که ونسان همواره احساس «کودک بدلی و جایگزین» داشته و اقامت در ۱۵ نقطه مختلف در دوره کوتاه زندگی اش و انتخاب حرفه های مختلف دلایلی به نفع این اختلال هویتی هستند. به نظر می رسد که همواره در جست وجوی جایگاه مناسب خود در دنیای هنر بود که در زمان حیات به آن دست نیافت.
▪ اختلال در کنترل تکانه ها و تحریک پذیری به همراه خود آسیب زنی و اقدام به خودکشی: دو مورد آسیب به خود یعنی بریدن گوش و سوزاندن دست و در نهایت اقدام به خودکشی نشان دهنده رفتارهایی است که در افراد مبتلا به شخصیت مرزی به فراوانی مشاهده می شود. زمانی که این افراد در روابط بین فردی احساس شکست و طردشدگی نمایند قادر به کنترل خشم ناشی از آن نبوده و آن را به سمت خود یا دیگران متوجه می کنند.
▪ احساس مستمر تهی بودن و پوچی: به علت عدم شکل گیری یک هویت با ثبات این افراد در مورد فلسفه زندگی و معنی آن قادر به رسیدن به یک نتیجه قانع کننده برای خود نیستند و مانند این است که همیشه به دنبال گمشده ای می گردند تا پاسخی برای این خلاء درونی بیابند. مصرف مواد مخدر و الکل در این افراد از همین زاویه قابل بررسی است.غرق شدن در دنیای هنر و کشیدن نقاشی فرصتی را برای ترمیم و جبران این احساس پوچی فراهم می کرد. استعداد خلق یک اثر هنری برای فرد مبتلا به پریشانی روحی موهبتی است که می تواند به عنوان یک دریچه اطمینان در زمان های بحرانی عمل کند. بسیاری از هنرمندان، شاعران، موسیقی دانان، نویسندگان و... با مدد گرفتن از ذهنیت خلاق خود و همانندسازی با آفریننده های خویش، ذهنیت و خیال را جایگزین عمل کرده و با والایش احساسات خود مفری برای گریز از افسردگی و خودکشی فراهم کرده اند. اما در گروهی دیگر نیروی تخریبی حاصل از توفان هایی درونی و تعارضات روانی آنها در حدی است که حتی هنر هم نجات بخش نیست. ونسان ون گوگ انسان خلاقی بود که به این گروه تعلق داشت.
یک تابلوی با شکوه
ونسان وانگوگ» در نقاشی بر خلاف «سزان» استعداد ذاتی نداشت. او صاحب نیروی اراده ضعیفی بود که حملات شدید صرعی، مدام متزلزلش می کرد. اگر او به «آرل» و «سن رمی» نمی رفت هیچگاه به این درجه از استعداد نمی رسید.
ونسان چون موجودی فقیر و بیچاره به جنوب فرانسه رفت و چون انسانی نیرومند و پیروز بازگشت. او در ولایت «اکسَن پووانس» نابود شده و بار دیگر ساخته شده بود. «ونسان» در نامه ای که دل هر خواننده ای را به درد می آورد از انسانیت روحی اش چنین خبر می دهد: «من در نظر اکثر مردم چه شخصیتی دارم؟ گاهی خل و دیوانه و زمانی حقیر و ناکس، خلاصه شخصیتی که در میان مردم مقام و منزلتی ندارد و نخواهد داشت. لابد از شخص ناچیز هم کار ناچیز بر می آید! با این همه می خواهم چیزی را که در قلب این مردم ناکس نهان است زنده کنم و مجسم سازم؛ حس خودخواهی من نیز در این است. این خودخواهی بر اساس عشق و حس نشاط و شادی تکیه دارد نه بر پایه قهر و غضب. گرچه اغلب حالت عصیان و اعتراض به خود می گیرم، ولی قلبم چون آهنگ دلنواز موسیقی ساکت و آرام است، در نزدیک ترین خانه مجاور و در کثیف ترین کوی و برزن شهر صحنه هایی می بینم که روحم را تسخیر می کند و دیدگانم رنگ های آن را بیشتر می بیند و احساس می کند.» دکتر «گاشه» آخرین پزشکی که سعی کرده بود او را معالجه کند در نامه ای به تئو(برادر ونسان) می گوید: «درباره «ونسان» سخن گفتن و درباره عشق او به هنر حرف زدن، کاری نادرست است. او همانند «نیچه» به ایمانی مطلق دست یافته بود؛ ایمانی که به پیروزی نهایی راه خود رسیده بود.» ونسان مدام بر سرنوشت خود لعنت می فرستاد و می دانست که در دام سرنوشتی افتاده که فرار از آن ناممکن است؛ در نامه ای می گوید: «نسبت به نقاشی نفرتی عظیم در خود احساس می کنم.» و در نامه ای دیگر از شدت اندوه و شکست های زندگی می گوید: «تا ابد این غم در دلم باقی خواهد ماند که هیچ انسانی در زندگی واقعی، گام ننهاده است، هیچ انسانی.» قیام و طغیان ونسان، علیه هستی در آخرین تابلو او به نام «پرواز کلاغان بر فراز کشتزار» تبلور پیدا کرد.
بوم این تابلو، ابعاد غیرعادی دارد که هماهنگ با چشم انداز آن منطقه است. پیش زمینه آن سه گذرگاه در برابر دیدگان می گشاید: وضعی ناراحت کننده و اندوهبار برای بیننده ای است که در برابر افق پهناوری مملو از تردید و هراس قرار گرفته است و از هیچیک ازاین راه ها نمی تواند به جایی برسد. گوئی دنیا وارونه شده است و همه چیز برای بلعیدن، بسویمان یورش می آورد. آسمان آبی و کشتزار زرد با خشونت نگران کننده ای از یکدیگر فاصله می گیرند و خود را برای نبرد آماده می سازند. روی خط فاصل این دو، دسته ای از کلاغان بسوی پیشزمینه مضطرب و نامطمئن پیش می آیند. در اینجاست که هجوم نومیدی وحشت آور همراه با آشفتگی رقت انگیز در نقاش تأثیر می گذارد و او را با واکنشی نیرومند روبرو می سازد. درست است که قلم مو ناآرام است و مدام از دست «ونسان» می افتد، ولی کل فضا از سادگی بنیادینی برخوردار است. گوئی ونسان در دل می شمرده است: یک، لاجورد سپهر پهناور و اراده ای مطلق؛ دو، زرد بی همتا و ناپایدار کشتزار؛ سه، سرخی خونین سه جاده ای که به بطلان ختم شده اند؛ چهار، سبز مکمل جاده ها و در آخر که پایان همه چیز است: «پیشروی بی پایان کلاغ ها در ورای این آسمان نامتناهی و سهمگین.» ونسان با سودا و وسوسه خود در کشمکش است تا در اوج دردمندی از هم نپاشد. او در این تابلو در اوج بینوائی چون سگی در حال نعره زدن برای پایان زندگی خویش است که هیچ چیز قادر به توجیه عذاب ها و دردهای زندگی اش نیست. کلاغ های سیاه نمادی از مرگ هستند؛ نمادی که بیننده تابلو را به سمت آسمان سوق می دهد. آری، این نقاشی پایان زندگی «ونسان وانگوگ» است؛ پایان زندگی ای که چند روز قبل از آن در نامه ای به تئو گفته بود: «افسردگی بر من چیره شده است. هرچه بیماری ام فروکش می کند و خود را تندرست تر احساس می کنم، به همان اندازه سرد و منطقی تر می شوم. همین امر سبب می شود که از نقاشی کردن دست بکشم و خود را از این کار بیهوده رها سازم. برخی از نقاشی هایم به بهای رنگ و روغنی که خرجشان کرده ام به فروش نمی رود و این امر نشانه کاری غیرمنطقی است. ادامه این کار دیگر خوشبختی ای برایم به همراه نمی آورد و بدتر از همه اینکه احساس می کنم در این سن و سال دیگر نمی توانم کار جدیدی را شروع کنم.»
| ونسان ون گوگ | |
خودنگارهٔ ون گوگ (۱۸۸۸) | |
| زادهٔ | ۳۰ مارس ۱۸۵۳ زوندِرت، برابانت شمالی، هلند |
| درگذشت | ۲۹ ژوئیه ۱۸۹۰ (۳۷ سالگی) اور، نزدیک پاریس، فرانسه |
| ملّیت | |
| حوزهٔ فعالیت | نقاشی، طراحی، چاپ[۱] |
| جنبش | پسادریافتگری |
| آثار برجسته | سیبزمینیخورها، شب پر ستاره، گلهای آفتابگردان، تراس کافه در شب |
| امضا | |
وَنسان وَن گوگ یا فینسِنت ویلم فان خوخ (به هلندی: Vincent Willem van Gogh) (۳۰ مارس ۱۸۵۳ - ۲۹ ژوئیه ۱۸۹۰) یک نقاش نامدار هلندی بود. هرچند او در زمان حیاتش در گمنامی به سر میبرد و در تمام طول عمر خود تنها یک تابلو یعنی تاکستان سرخ را فروخت،[۲] اما اکنون به عنوان یکی از تاثیرگذارترین نقاشان پسادریافتگر شناخته میشود.
ون گوگ جوانی خود را به عنوان دلال آثار هنری و معلم گذراند. مدتی نیز در انگلستان و همچنین در میان کارگران معادن زغال سنگ شهر بوریناژ در بلژیک به عنوان مبلغ مسیحی فعالیت کرد. وی فعالیتهای جدی خود را به عنوان طراح و نقاش از سال ۱۸۸۰ و در سن ۲۷ سالگی شروع کرد، و از آنجاکه در سن ۳۷ سالگی درگذشت، در واقع تمام آثارش را در ۱۰ سال پایانی عمر خویش آفرید که شامل بیش از ۹۰۰ نقاشی، بیش از ۱۱۰۰ طراحی و ۱۰ چاپ[۱] میباشد.
ون گوگ شیفته نقاشی از مردم طبقهٔ کارگر مانند تابلوی سیبزمینیخورها، کافههای شبانه مانند تراس کافه در شب، مناظر طبیعی فرانسه، گلهای آفتابگردان، شبهای پرستاره و خودنگاره بود. وی در اواخر عمر به شدت از بیماری روانی و فشار روحی رنج میبرد و به اعتقاد اکثریت همین موضوع به خودکشی او منجر شد.
محتویات |
ونسان ون گوگ در سال ۱۸۵۳ در زوندِرت[۳] در استان برابانت شمالی هلند، نزدیک مرز بلژیک به دنیا آمد. او پسر آنا کورنلیا کاربنتوس و تئودوروس ون گوگ بود. پدر و پدر بزرگش کشیش بودند و سهتا از عموهایش دلال آثار نقاشی. اسم پدربزرگ و عموی او نیز ونسان بود که به او «عمو کنت» میگفت. همچنین ونسان نام برادر بزرگتر وی و فرزند اول خانواده بود که چندی پس از تولد و یک سال قبل از تولد ونسان درگذشته بود.
برادر محبوب و حامیاش تئودوروس ون گوگ، ملقب به تئو، چهار سال بعد از ونسان در ۱ مه ۱۸۵۷ بهدنیا آمد. سپس خانواده ون گوگ دارای چهار فرزند دیگر شد، یک پسر به نام کور و سه دختر به نامهای آنا، الیزابت و ویل. ونسان اغلب کودک ساکت و آرامی بود.
در سال ۱۸۶۰ وارد دبستان روستای زاندرت شد. جایی که یک کشیش کاتولیک به ۲۳۰۰ دانشآموز درس میداد.
از سال ۱۸۶۱ همراه خواهرش ویل در خانه تحت تعلیم یک معلم خصوصی بود تا اینکه در سال ۱۸۶۴ به یک مدرسه شبانهروزی به نام سنت پرولی[۴] در زونبرگ[۵] رفت. دوری از خانواده او را افسرده میکرد و این مساله را در بزرگسالی نیز عنوان کرد. در سال ۱۸۶۶ به یک دبیرستان به نام ویلن کلس[۶] در تلبوری[۷] رفت و در آنجا تحت نظر کنستانتین هایزمن، که در پاریس به موفقیتهایی رسیده بود، اصول اولیه طراحی را آموخت.
در سال ۱۸۶۸ ونسان ناگهان به خانه بازگشت؛ بعدها تعریف وی از دوران نوجوانیاش این بود: «دوران نوجوانی من، تاریک، سرد و بیحاصل بود...»
ونسان در سال ۱۸۶۹ نزد عمویش ونسان در یک بنگاه خرید و فروش آثار هنری مشغول به کار شد و پس از مدتی از طرف عمویش به لندن فرستاده شد. این دوران خوبی برای ونسان بود و در بیست سالگی از پدرش بیشتر پول در میآورد.
در همین دوران او عاشق دختر صاحبخانهاش اگنی لویر[۸] شد ولی از وی جواب رد شنید. ونسان بهتدریج منزوی شد و به مذهب روی آورد. پدر و عمویش او را به پاریس فرستادند. در آنجا بود که ونسان از اینکه با هنر مانند یک کالای مصرفی برخورد میکرد پشیمان شد و این روحیه را به مشتریان نیز منتقل میکرد تا اینکه در ۱۸۷۶ از کار اخراج شد.
اعتقاد مذهبی او به تدریج شدیدتر شد تا آنجا که به انگلستان بازگشت و در یک مدرسه به صورت داوطلبانه و بدون دستمزد به تدریس مشغول شد. او تصور میکرد در مسیر درست زندگی قرار گرفتهاست. این مدرسه در بندر رمسگیت[۹] قرار داشت و این فرصتی بود تا ونسان چند طرحی از مناظر آنجا بکشد.
مدتی بعد جای مدرسه عوض شد و ونسان هم به خانه بازگشت و شش ماه را در یک کتابفروشی به کار مشغول بود، ولی این کار وی را راضی نمیکرد و وی بیشتر وقت خود را در اتاق پشت مغازه به طراحی و ترجمه انجیل به زبانهای انگلیسی، فرانسوی و آلمانی میگذراند.
در این دوران به گواهی هم اتاقیاش گورلیتز[۱۰] که معلمی جوان بود به شدت صرفهجو بود و از مصرف گوشت پرهیز میکرد.
در سال ۱۸۷۷ وی تصمیم داشت روحانی شود و تحصیلات الهیات را در دانشگاه ادامه دهد. بنابراین خانوادهاش او را به آمستردام و نزد دیگر عمویش جان[۱۱] که یک فرمانده نیروی دریایی بود فرستادند. ولی وی موفق به تحصیل در الهیات نشد و آنجا را ترک کرد.
ون گوگ جوانی خود را به عنوان دلال آثار هنری، معلم و واعظ مذهبی گذراند. او در این دوران باورهای دینی عمیقی داشت و مدتی در انگلستان و نیز در میان کارگران معادن زغال سنگ شهر بوریناژ واقع در بلژیک به عنوان مبلغ دین مسیحی فعالیت کرد.
ونسان ون گوگ فعالیت هنری خود را به عنوان طراح و نقاش از سال ۱۸۸۰ و در سن ۲۷ سالگی شروع کرد. وی پس از مواجهه با آثار ژان فرانسوا میله عمیقاً تحت تاثیر نقاشیهای او و پیام اجتماعی آنها قرار گرفت و در همین زمان بود که طراحی را بهصورت جدی و حرفهای شروع کرد. او از آنجاکه در سن ۳۷ سالگی درگذشت، در واقع تمام آثارش را در ۱۰ سال آخر عمر خویش آفرید که شامل بیش از ۹۰۰ نقاشی، بیش از ۱۱۰۰ طراحی و ۱۰ چاپ[۱] میباشد. برخی از مشهورترین آنها در ۲ سال پایانی عمرش کشیده شدهاند.
ون گوگ در ابتدا تحت تاثیر نقاشیهای هلندی از رنگهای تیره و محزون استفاده میکرد تا اینکه برادر جوانترش تئو که به خرید و فروش تابلوهای نقاشی اشتغال داشت بعدها باعث آشنایی او با نقاشان دریافتگر شد.[۱۲] آشنایی وی با جنبشهای دریافتگری و نودریافتگری در پاریس پیشرفت هنری او را سرعت بخشید.
ون گوگ شیفته نقاشی از کافههای شبانه، مردم طبقهٔ کارگر، مناظر طبیعی فرانسه و گلهای آفتابگردان بود. مجموعهٔ گلهای آفتابگردان او که تعدادی از آنها از معروفترین نقاشیهایش نیز محسوب میشوند شامل ۱۱ اثر میباشد. خودنگارهها و شبهای پرستارهٔ وی از دیگر نقاشیهای برجستهٔ او محسوب میشوند.
ون گوگ در آخرین سال زندگی خود یعنی ۱۸۹۰ به دکتر گاشه روانشناسی که پیسارو به او معرفی کرده بود، مراجعه کرد. اولین برداشت ون گوگ از گاشه که چهرهاش را نیز کشیدهاست،[۱۳] این بود که دکتر از خود او بیمارتر است.
روز به روز فرورفتگی و افسردگی ون گوگ عمیقتر میشد با این حال او تنها در ۲ ماه پایانی عمرش ۹۰ نقاشی برجای گذاشت. در ۲۹ ژوئیه ۱۸۹۰ در سن ۳۷ سالگی در میان کشتزارها گلولهای در سینه خود خالی کرد. روز بعد در مهمانسرای رَوو درگذشت. ونسان آخرین احساسش را به برادر خود، که قبل از مرگش بر بالین وی آمده بود، اینگونه بیان کرد: «غم برای همیشه باقی خواهد ماند». شش ماه بعد تئو نیز درگذشت.
وی تنها یک دهه آخر عمر خود را به صورت حرفهای مشغول نقاشی بود و اکثر تابلوهایی که باعث شهرت او شدهاند در طول سه سال آخر عمرش یعنی سالهایی که مدام گرفتار حملههای عصبی و افسردگی بود، کشیده شدهاند. امروز بسیاری از مردم بعضی از این تابلوها را میشناسند؛ شب پر ستاره، گلهای آفتابگردان، تراس کافه در شب، درختان سرو و بعضی از نگارهها و خودنگارههایش به صورت تصاویر چاپی، شهرت جهانی دارند و در بسیاری از اتاقهای سادهٔ مردم عادی نیز دیده میشوند و این همان چیزی است که ون گوگ میخواست. او دوست داشت تابلوهایش تاثیر مستقیم و قوی اوکییوئههای ژاپنی را داشته باشند که بسیار تحسینشان میکرد. آرزو داشت هنر صاف و سادهای بیافریند که نه تنها هنرشناسان متمول را خوش بیاید، بلکه مایهٔ شعف و تسلای خاطر همه انسانها باشد.[۱۴] گفته میشود که «گندمزار با کلاغها» آخرین اثر ون گوگ است لیکن پیرامون این مطلب ، میان پژوهشگران هنر اختلاف نظر وجود دارد.
برادر محبوب و حامیاش تئودوروس ون گوگ ملقب به تئو چهار سال بعد از ونسان در ۱ مه ۱۸۵۷ بهدنیا آمد. وی به فروش تابلوهای نقاشی اشتغال داشت و باعث آشنایی ونسان با نقاشان امپرسیونیست شد. تئو حتی زمانی که خود دستش تنگ بود مخارج ونسان را میپرداخت و در ازای آن ونسان تابلوهایش را برای او میفرستاد. او مخارج سفر ونسان به ارل در جنوب فرانسه و اقامتش در آن شهر را از درآمد خود پرداخت. ونسان امیدوار بود بتواند چند سال در آنجا با خیال آسوده کار کند تا سرانجام روزی با فروش تابلوهایش زحمات برادرش را جبران کند، البته این آرزوی ونسان هیچگاه برآورده نشد.
تئودوروس همیشه با ونسان رابطهٔ بسیار صمیمیای داشت و نامههای بسیاری به یکدیگر مینوشتند. تئو در واقع تنها فردی بود که در زمان حیات ونسان او و نقاشیهایش را عمیقاً درک میکرد. او همچنین تنها کسی بود که هنگام مرگ ونسان در کنارش بود و هر کاری که از دستش برمیآمد برای نجات زندگی او انجام داد. تئو شش ماه پس از مرگ ونسان، در سن ۳۳ سالگی درگذشت.
ونسان در انزوای خود خواستهاش در آرل همه اندیشهها و امیدهایش را در نامههایی به تئو، که به صورت خاطرهنگاریهای روزانه درآمده بود مینوشت. در این نامهها رسالتی که نقاش در خود احساس میکرده، تلاشها و کامیابیها، تنهایی غمبار و آرزوی داشتن همصحبتی همدل به خوبی آشکار است.
در یکی از نامههایش به تئو مینویسد: «ایده تازهای در سرم بود و این پیشطرحی از آن است. این بار موضوع تابلو همان اتاق خواب خودم است، اتاقی که در آن فقط رنگ است که اهمیت دارد؛ و ضمن آن که با سادگی و یکدستی خود شکوهی به اشیا دادهاست، نشان میدهد که این اتاق چیزی جز محل خواب و استراحت نیست. خلاصه بگویم، نگاه کردن به این تابلو باید موجب استراحت فکر و بیش از آن آسودگی خیال شود.»[۱۷]
گلدان همراه دوازده آفتابگردان، اوت ۱۸۸۸
تراس کافه در شب، ۱۸۸۸
ونسان وان گوک به سال 1853 در هلند متولد شد. پدرش کشیش بود. دوران کودکی اش را ، در محیط خانواده و در نهایت دوستی و صفا سپری کرد. 16 ساله بود که در” لاهه ” نزد تاجری به فروشندگی تابلوهای نقاشی استخدام شد. 4 سال به این کار مشغول بود و بعد از آن به لندن و از آنجا به پاریس رفت و تصمیم گرفت به کسوت روحانیون در آید. به بلژیک رفت و در آموزشگاه ” انجیلی ” وارد شد و دوره آن آموزشگاه را کذراند وپس از آن برای تبلیغ به شهر، ” واسم ” رفت. وان گوک در کلبه ای گلین بیشتر اوقات خود را به پرستاری بیماران و تلاوت انجیل می گذراند. در 35 سالگی عشق غریبی به نقاشی احساس نمود و بر اثر همین علاقه به لاهه رفت و نزد پسر عمویش به فراگرفتن نقاشی اشتقال ورزید و پس از آن وارد آکادمی ” انورس ” گردید. وان گوک در سال 1882 عاشق زن فاسدی شد و18 ماه در چنگال او اسیر بود،تا بلاخره برادرش ” ته او ” رسید و او را از دست آن زن نجات داد. از سال 1885 نشاط وفعالیت بی سابقه ای در او پدیدار شد و تابلوهای بسیاری کشید و به پاریس برد. در پاریس با نقاشان بسیاری مثل ” لوترک ” ” بونارومونه ” آشنایی یافت،ولی جز با ” گوگن ” و ” بونار ” با کس دیگری ادامه دوستی نداد. در همین ایام بود، که آثار نقاش معروف ” دلاکروا ” را مورد مطالعه قرار داد و تحت تاثیر او قرار گرفته و سبک کارش را عوض کرد. وان گوک در سال 1888 به ” ارلیس ” در جنوب فرانسه رفت و آن شهر را برای اقامتگاه خود برگزید و در پرتو آفتاب درخشان آنجا به نقاشی پرداخت. وان گوک وساس زیادی در نقاشی داشت. اخلاقش تند و یک نوع خشم و عصبانیت همیشگی در او بود و در اثر همین بحران عصبی گوشش کر شد و حال غیر عادی یافت. او را به یکی از بیمارستان های اعصاب واقع در ” سن ریمی “ بردند. وان گوک در بیمارستان هم دست از نقاشی نکشید. همینکه بهبودی یافت از بیمارستان بیرون آمد و به پاریس نزد برادرش مراجعت کرد. ” ته او ” او را زیر نظر ” گاشه ” به ” اوویر ” که جای با صفایی بود،فرستاد. وان گوک در این بیمارستان یک تابلو از دکتر گاشه کشید که یکی از آثار ارزنده اش بشمار می رود. در اوویر حال وان گوک کاملاً خوب شد و به نقاشی و کشیدن تابلو ادامه داد، اما سایهً بدبختی و فقر همواره بر سرش بود تا اینکه در یکی از روزهای همان سال تپانچه ای از کسی گرفت و به مزرعه ای رفت و در هوای آزاد و سکوت محض خودکشی کرد. فوراً او را به هتلی که در آن اقامت داشت، بردند و دکتر گاشه گلوله را از سینه اش در آورد و زخمش را معالجه کرد و یخیه زد و او را به زندگی امیدوار ساخت. پس از آن باز هم زندگی وان گوک مشحون از غم و درد و حرمان بود تا سرانجام در سال 1890 درگذشت.

سطح
شکل بسته ای که دارای دو بعد (طول و عرض) باشد سطح نامیده می شود. در طبیعت و در پیرامون ما سطوح به اشکال متنوع وجود دارند. سطح چیزها در طبیعت گاه به صورت هموار و گاه ناهموار و دارای بافت ها نقش های مختلف است.
انواع سطح :
سطح را می توان از نظر شکل بطور کلی به دو دسته تقسیم کرد : سطوح هندسی و سطوح غیر هندسی سطوح هندسی عبارتند از دایره، مربع، مثلث، مستطیل، لوزی، ذوذنقه، بیضی وسایر اشکال هندسی. سطوح غیر هندسی، به کلیه سطوحی می گویند که شکل منظم نداشته و از نظم و ترتیب خاصی پیروی نمی کند. مانند کلیه اشیاء در طبیعت. چند نمونه از اشکال سطوح : سطوح صاف و مسطح ( مستوی) مثل سطح روی میز، کاغذ، کف خیابان و غیره. سطوح پست و بلند و دارای انحناء ( غیرمستوی) مثل سطح تپه ماهور ها. سطوح پیچیده مثل سطح روی مته ها یا سطح بعضی مجسمه های هنری
در هنر تجسمی سطح را به انحای مختلف می توان تجسم بخشید و به وجود آورد، مانند شکل زیر :
همه ی سطح ها از سه شکل هندسی دایره، مربع، مثلث یا ترکیبی از آن ها به وجود می آیند. این شکل ها هر یک خصوصیات قابل مطالعه ای دارند
دایره : دایره شکل کاملی است که حرکت جاودانه و مداومی را نشان می دهد. همچنین دایره نماد نرمی، لطافت، سیالیت، تکرار، درون گرایی، آرامش روحانی و آسمانی، پاکی و صمیمیت به شمار می آید.
مربع : مربع بر خلاف دایره نماد صلابت، استحکام و سکون است. این شکل مظهر قدرت زمین و مادی و در عین حال از زیباترین اشکال هندسی است.
مثلث : مثلث به واسطه زوایای تندی که دارد سطحی مهاجم و شکلی ستیزنده به نظر می رسد که همواره در حال تحول و پویایی است. بر اساس ترکیب هایی از مثلث می توان ترکیب های ساختاری بسیاری به وجود آورد. استفاده از مثلث و شبکه های مثلثی یک اصل ساختاری در طبیعت و در معماری به شمار می رود.
سطح در طبیعت :
نکته قابل توجهی که باید به آن اشاره کنیم این است که بین نقطه و خط و سطح رابطهای مستقیم وجود دارد، به عبارت دیگر نقطه و خط و سطح قابل تبدیل به یکدیگر بوده و نسبت به فضای اطراف خود متغیرند. مثلا جزیره ای در دریا از فاصله دور یک نقطه به نظر می آید، ولی اگر به آن نزدیک شویم و روی آن به ایستیم دیگر نقطه نیست و سطح خوانده میشود.به همین ترتیب یک پاره خط می تواند در شرایطی سطح و در شکل دیگری خط بنظر آید. بنا بر این سه مفهوم ( نقطه، خط و سطح) کاملا نسبی است و بستگی به زاویه دید، فاصله و نسبت آن در کادر تصویر دارد، که کدام یک از مفاهیم فوق را بیان نماید.
حجم
به اجسامی که دارای سه بعد : طول، عرض، وارتفاع یا عمق باشند حجم گفته می شود. معمولا همه اشیاء مادی در طبیعت دارای حجم هستند. اگر چه برخی از آنها ممکن است علاوه بر طول و عرض دارای ضخامت، عمق یا ارتفاع بسیار کمی باشند اما قاعدتا حجم هایی هستند که بخشی از فضا را اشغال می کنند. این حجم ها گاهی بطور طبیعی به صورت نسبتا منظمی دیده می شوند، مثل حجم برخی از درختها، میوه ها و تخم پرندگان و جانوران. اما بیشتر اوقات به شکل غیر منظم جلوه می کنند، مثل حجم صخره ها، گیاهان، حیوانات و بسیاری چیزهای دیگر.
حجم های پایه : همانطور که سه شکل دایره، مربع و مثلث به عنوان اشکال پایه برای سطح نام برده شدند، کره، مکعب و هرم را نیز می توان به عنوان اجسام هندسی پایه نام برد. این سه نوع حجم بطور کاملا منظم به ندرت در طبیعت دیده می شوند. اما بطور کلی همه حجم های از ترکیب یا تغییر شکل این سه حجم پایه و هندسی بوجود می آیند
انواع حجم
حجم های هندسی : مثل منشور –مکعب ها- مخروط- کره-استوانه
حجم های غیر هندسی :فرم بدن انسان یک حجم غیر هندسی است
حجم در نقاشی
در نقاشی و طراحی ، حجم بوسیله سایه روشن و رنگ و یا با تغییر شکل و اندازه اشکال در اثر عمق نمایی خطی القا می شود. بخشی از هنر نمایی نقاشان در طول تاریخ هنر برای واقع نمایی اجسام ، شبیه سازی اشکال طبیعت، به صورت سه بعدی، بر سطح دو بعدی بوم نقاشی بوده است
حجم در مجسمه سازی
حجم ، عنصر اصلی کار مجسمه سازان است. نمایش حجم در فضا و روابط متقابل آن با فضای پیرامونش اصل مهم مجسمه سازی است. این روابط در نقش برجسته سازی که از یک سو با نقاشی و از سوی دیگر با معماری در ارتباط است اهمیتی به سزا دارد. نقش برجسته که از یک سمت بسته و محدود است به حجمی گفته می شود که در آن اشیا به صورت کم و بیش برآمده از سطح به نمایش درآمده باشند. در مجموع نقش برجسته حالتی بینا بینی میان نقاشی و مجسمه سازی دارد.
نور و حجم
نقش نور در بازنمایی حجم و خصوصیات آن نیز شایسته توجه است. این نور است که امکان رویت اجسام را در فضا برای ما به وجود می آورد. بسیاری از مجسمه ها و نقش برجسته ها بدون رنگ پردازی ساخته می شوند. به همین دلیل توجه به میزان تیرگی و روشنی برجستگی ها و فرورفتگی ها و ایجاد سایه هایی که در اثر تابش نور به روی آن ها شکل می گیرد قابل اهمیت است.
مبانی هنرهای تجسمی چیست؟
ایجاد آثار هنرهای تجسمی و درست درک کردن آن ها نیاز به یک شناخت اولیه از اصول و مبانی هنرهای تجسمی دارد. همین دلیل این مبانی را می توان به الفبا و قواعد درک زبان و ابدع در هنرهای تجسمی و بصری تعبیر کرد. آشنا شدن با مبانی هنرهای تجسمی می تواند تا حد زیادی در درک کردن جهان بصری مؤثر باشد.
آنچه در روزگار ما در قالب هنرهای تجسمی جای می گیرد عبارت است از : عکاسی، گرافیک، نقاشی ، طراحی و مجسمه سازی. به طور کلی می توان گفت همه هنرهایی که به صورت بصری ارائه یا دیده می شوند و با تصویر سر و کار دارند، اصول و مبانی مشترکی دارند که «مبانی هنرهای تجسمی» یا «مبانی هنرهای بصری» نامیده می شوند. بنابراین در مبانی هنرهای تجسمی الفبای تجسم یا تصویر کردن و همچنین درک آثار هنرهای تجسمی را تجربه خواهیم کرد.
عناصر و کیفیت نیروهای بصری در هنرهای تجسمی به دو بخش کلی تقسیم می شوند:
. بخشی که با آنها به طور فیزیکی و ملموس سر و کار داریم مانند : نقطه، خط، سطح، رنگ، شکل، بافت ، اندازه و تیرگی – روشنی.
2. کیفیات خاص بصری که بیشتر حاصل تجربه و ممارست هنرمند در به کار بردن عناصر بصری می باشند مانند : تعادل، تناسب، هماهنگی و کنتراست که به نیروهای بصری یک اثر تجسمی استحکام می بخشند.
دیدن
در یک معنای کلی عمل دیدن واکنش طبیعی و خود به خود است که عضو بینایی در مقابل انعکاس نور از خود نشان دهد و انسان به طور طبیعی رنگ، شکل ، جهت، بافت ، بعد و حرکت چیزها را به وسیله پیام های بصری دریافت می کند. اما در هنر و نزد هنرمندان دیدن می تواند فراتر از یک عکس العمل طبیعی تعبیر شود. در نگاه هنرمند جهان به صورت عمیق تر ادارک و تعبیر می شود. او علاوه بر دیدن اشیاء به روابط و تناسبات آن ها با یکدیگر به دقت توجه می کند. همین توجه و نگاه موشکافانه به جهان و پدیده ها به نحوی در آثار او جلوه گر می شود که گویی هیچ کس دیگر قبلاً آن ها را آن گونه ندیده است.
کادر در هنرهای بصری
کادر یا قاب تصویر محدودهی فضا یا سطحی است که اثر تجسمی و تصویری در آن ساخته می شود. به طور کلی منظور از کادر در هنرهایی که با سطح سر و کار دارند و بر سطح به وجود می آیند همان محدوده ای است که هنرمند برای ارائه و اجرای اثر خود بر می گزیند.
کادر می تواند اندازه ها و شکل های گوناگون داشته باشد مثل مربع، مستطیل، لوزی، ذوزنقه، دایره، بیضی چند ضلعی یا حتی تلفیقی از این اشکال به صورت منظم و غیرمنظم باشد.
هنرمند با انتخاب بخشی از فضا و جدا ساختن آن از سایر بخش ها و فضای پیرامون توسط کادری مشخص دو کار انجام می دهد : اول اینکه ارتباط کادر را با محدوده ی داخلی اثر برقرار می کند و انرژی بصری را که از درون به بیرون گرایش دارد، محصور می سازد. دوم اینکه انرژی های بصری بیرون از کادر را که می خواهند به درون آن نفوذ کنند به کنترل درخواهد آورد
تفاوت دیدن و هنرمندانه دیدن
عمل دیدن یک واکنش طبیعی و خود به خود است که عضو بینایی در مقابل انعکاس نور از خود نشان می دهد. اما در هنر و نزد هنرمندان دیدن می تواند فراتر از یک عکس العمل طبیعی تعبیر شود. هنرمند علاوه بر دیدن اشیاء به روابط و تناسبات آن ها با یکدیگر به دقت توجه می کند. همین توجه و نگاه موشکافانه به جهان و پدیده ها به نحوی در آثار او جلوه گر می شود .
نقطه :
در هنر تجسمي وقتي از نقطه نام برده مي شود، منظور چيزي است که داراي تيرگي يا روشني، اندازه و گاهي جرم است و در عين حال ملموس و قابل ديدن است. از اين نظر در ظاهر تشابهي ميان اين مفهوم از نقطه با آن چه که در رياضيات به نقطه گفته مي شود، وجود ندارد. در رياضيات موضوعي ذهني است که در فضا يا بر صفحه تصور مي شود، بدون اينکه قابل ديدن و لمس شدن باشد. نقطه در زبان هنر تجسمي چيزي است کاملاً ملموس و بصري که بخشي از اثر تجسمي را تشکيل مي دهد و داراي شکل و اندازه نسبي است. به عنوان مثال وقتي از فاصله ي دور به يک تک درخت در دشت نگاه مي کنيم. به صورت يک نقطه تجسمي ديده مي شود. اما وقتي به آن نزديک مي شويم يک حجم بزرگ مي بينيم که از نقاط متعدد ( برگ ها) و خطوط ( شاخه ها) شکل گرفته است. بنابراين محدوده ي فضا يا سطح که همان کادر است نقش تعيين کننده اي در تشخيص دادن نقطه ي تجسمي و معنا پيدا کردن آن دارد. در صورتي که اندازه لکه يا عنصر بصري نسبت به کادر به قدري کوچک باشد که به طور معمول نتوانيم جزئيات آن ها را به صورت سطح يا حجم تشخيص بدهيم، مي توانيم به آن نقطه تجسمي يا بصري بگوييم
|
|
جلسه چهارم سطح شکل بسته اي که داراي دو بعد (طول و عرض) باشد سطح ناميده مي شود. در طبيعت و در پيرامون ما سطوح به اشکال متنوع وجود دارند. سطح چيزها در طبيعت گاه به صورت هموار و گاه ناهموار و داراي بافت ها نقش هاي مختلف است.
انواع سطح : سطح را مي توان از نظر شکل بطور کلي به دو دسته تقسيم کرد : سطوح هندسي و سطوح غير هندسي سطوح هندسي عبارتند از دايره، مربع، مثلث، مستطيل، لوزي، ذوذنقه، بيضي وساير اشکال هندسي. سطوح غير هندسي، به کليه سطوحي مي گويند که شکل منظم نداشته و از نظم و ترتيب خاصي پيروي نمي کند. مانند کليه اشياء در طبيعت. چند نمونه از اشکال سطوح : سطوح صاف و مسطح ( مستوي) مثل سطح روي ميز، کاغذ، کف خيابان و غيره. سطوح پست و بلند و داراي انحناء ( غيرمستوي) مثل سطح تپه ماهور ها. سطوح پيچيده مثل سطح روي مته ها يا سطح بعضي مجسمه هاي هنري
همه ي سطح ها از سه شکل هندسي دايره، مربع، مثلث يا ترکيبي از آن ها به وجود مي آيند. اين شکل ها هر يک خصوصيات قابل مطالعه اي دارند دايره : دايره شکل کاملي است که حرکت جاودانه و مداومي را نشان مي دهد. همچنين دايره نماد نرمي، لطافت، سياليت، تکرار، درون گرايي، آرامش روحاني و آسماني، پاکي و صميميت به شمار مي آيد. مربع : مربع بر خلاف دايره نماد صلابت، استحکام و سکون است. اين شکل مظهر قدرت زمين و مادي و در عين حال از زيباترين اشکال هندسي است. مثلث : مثلث به واسطه زواياي تندي که دارد سطحي مهاجم و شکلي ستيزنده به نظر مي رسد که همواره در حال تحول و پويايي است. بر اساس ترکيب هايي از مثلث مي توان ترکيب هاي ساختاري بسياري به وجود آورد. استفاده از مثلث و شبکه هاي مثلثي يک اصل ساختاري در طبيعت و در معماري به شمار مي رود. سطح در طبيعت :نکته قابل توجهي که بايد به آن اشاره کنيم اين است که بين نقطه و خط و سطح رابطهاي مستقيم وجود دارد، به عبارت ديگر نقطه و خط و سطح قابل تبديل به يکديگر بوده و نسبت به فضاي اطراف خود متغيرند. مثلا جزيره اي در دريا از فاصله دور يک نقطه به نظر مي آيد، ولي اگر به آن نزديک شويم و روي آن به ايستيم ديگر نقطه نيست و سطح خوانده ميشود.به همين ترتيب يک پاره خط مي تواند در شرايطي سطح و در شکل ديگري خط بنظر آيد. بنا بر اين سه مفهوم ( نقطه، خط و سطح) کاملا نسبي است و بستگي به زاويه ديد، فاصله و نسبت آن در کادر تصوير دارد، که کدام يک از مفاهيم فوق را بيان نمايد. حجم به اجسامي که داراي سه بعد : طول، عرض، وارتفاع يا عمق باشند حجم گفته مي شود. معمولا همه اشياء مادي در طبيعت داراي حجم هستند. اگر چه برخي از آنها ممکن است علاوه بر طول و عرض داراي ضخامت، عمق يا ارتفاع بسيار کمي باشند اما قاعدتا حجم هايي هستند که بخشي از فضا را اشغال مي کنند. اين حجم ها گاهي بطور طبيعي به صورت نسبتا منظمي ديده مي شوند، مثل حجم برخي از درختها، ميوه ها و تخم پرندگان و جانوران. اما بيشتر اوقات به شکل غير منظم جلوه مي کنند، مثل حجم صخره ها، گياهان، حيوانات و بسياري چيزهاي ديگر. حجم هاي پايه : همانطور که سه شکل دايره، مربع و مثلث به عنوان اشکال پايه براي سطح نام برده شدند، کره، مکعب و هرم را نيز مي توان به عنوان اجسام هندسي پايه نام برد. اين سه نوع حجم بطور کاملا منظم به ندرت در طبيعت ديده مي شوند. اما بطور کلي همه حجم هاي از ترکيب يا تغيير شکل اين سه حجم پايه و هندسي بوجود مي آيند انواع حجم حجم هاي هندسي : مثل منشور –مکعب ها- مخروط- کره-استوانه حجم هاي غير هندسي :فرم بدن انسان يک حجم غير هندسي است حجم در نقاشي در نقاشي و طراحي ، حجم بوسيله سايه روشن و رنگ و يا با تغيير شکل و اندازه اشکال در اثر عمق نمايي خطي القا مي شود. بخشي از هنر نمايي نقاشان در طول تاريخ هنر براي واقع نمايي اجسام ، شبيه سازي اشکال طبيعت، به صورت سه بعدي، بر سطح دو بعدي بوم نقاشي بوده است حجم در مجسمه سازي حجم ، عنصر اصلي کار مجسمه سازان است. نمايش حجم در فضا و روابط متقابل آن با فضاي پيرامونش اصل مهم مجسمه سازي است. اين روابط در نقش برجسته سازي که از يک سو با نقاشي و از سوي ديگر با معماري در ارتباط است اهميتي به سزا دارد. نقش برجسته که از يک سمت بسته و محدود است به حجمي گفته مي شود که در آن اشيا به صورت کم و بيش برآمده از سطح به نمايش درآمده باشند. در مجموع نقش برجسته حالتي بينا بيني ميان نقاشي و مجسمه سازي دارد. نور و حجم نقش نور در بازنمايي حجم و خصوصيات آن نيز شايسته توجه است. اين نور است که امکان رويت اجسام را در فضا براي ما به وجود مي آورد. بسياري از مجسمه ها و نقش برجسته ها بدون رنگ پردازي ساخته مي شوند. به همين دليل توجه به ميزان تيرگي و روشني برجستگي ها و فرورفتگي ها و ايجاد سايه هايي که در اثر تابش نور به روي آن ها شکل مي گيرد قابل اهميت است. مباني هنرهاي تجسمي چيست؟ ايجاد آثار هنرهاي تجسمي و درست درک کردن آن ها نياز به يک شناخت اوليه از اصول و مباني هنرهاي تجسمي دارد. همين دليل اين مباني را مي توان به الفبا و قواعد درک زبان و ابدع در هنرهاي تجسمي و بصري تعبير کرد. آشنا شدن با مباني هنرهاي تجسمي مي تواند تا حد زيادي در درک کردن جهان بصري مؤثر باشد. عناصر و کيفيت نيروهاي بصري در هنرهاي تجسمي به دو بخش کلي تقسيم مي شوند: . بخشي که با آنها به طور فيزيکي و ملموس سر و کار داريم مانند : نقطه، خط، سطح، رنگ، شکل، بافت ، اندازه و تيرگي – روشني. ديدن در يک معناي کلي عمل ديدن واکنش طبيعي و خود به خود است که عضو بينايي در مقابل انعکاس نور از خود نشان دهد و انسان به طور طبيعي رنگ، شکل ، جهت، بافت ، بعد و حرکت چيزها را به وسيله پيام هاي بصري دريافت مي کند. اما در هنر و نزد هنرمندان ديدن مي تواند فراتر از يک عکس العمل طبيعي تعبير شود. در نگاه هنرمند جهان به صورت عميق تر ادارک و تعبير مي شود. او علاوه بر ديدن اشياء به روابط و تناسبات آن ها با يکديگر به دقت توجه مي کند. همين توجه و نگاه موشکافانه به جهان و پديده ها به نحوي در آثار او جلوه گر مي شود که گويي هيچ کس ديگر قبلاً آن ها را آن گونه نديده است. کادر در هنرهاي بصري کادر يا قاب تصوير محدودهي فضا يا سطحي است که اثر تجسمي و تصويري در آن ساخته مي شود. به طور کلي منظور از کادر در هنرهايي که با سطح سر و کار دارند و بر سطح به وجود مي آيند همان محدوده اي است که هنرمند براي ارائه و اجراي اثر خود بر مي گزيند. تفاوت ديدن و هنرمندانه ديدن عمل ديدن يک واکنش طبيعي و خود به خود است که عضو بينايي در مقابل انعکاس نور از خود نشان مي دهد. اما در هنر و نزد هنرمندان ديدن مي تواند فراتر از يک عکس العمل طبيعي تعبير شود. هنرمند علاوه بر ديدن اشياء به روابط و تناسبات آن ها با يکديگر به دقت توجه مي کند. همين توجه و نگاه موشکافانه به جهان و پديده ها به نحوي در آثار او جلوه گر مي شود . |
